تخمهاى فتنهها كاو كشته بود * آفت سرهاى ايشان گشته بود
[ مرگ براى نيكان ، نعمت است ]
جوزها بشكست و آن كان مغز داشت * بعد كشتن روح پاك نغز داشت
[ مرگ ، آشكار كنندهء باطن است ]
كشتن و مردن كه بر نقش تن است * چون انار و سيب را بشكستن است
آن چه شيرين است او شد ناردانگ * و آن كه پوسيده ست نبود غير بانگ
آن چه با معنى است خود پيدا شود * و آن چه پوسيده ست او رسوا شود
[ دعوت به معناگرايى و نقد صورتپرستى ]
رو به معنى كوش اى صورت پرست * ز آن كه معنى بر تن صورت پر است
[ مصاحبت با اهل معنا آدمى را به كمال رساند ]
همنشين اهل معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتا
[ جان فاقد معنويت ، بىارزش است ]
جان بىمعنى در اين تن بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف
[ تشبيه اهل نفاق به شمشير چوبين ]
تا غلاف اندر بود با قيمت است * چون برون شد سوختن را آلت است
[ اهميت مصاحبت با كاملان ]
تيغ چوبين را مبر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كار زار
گر بود چوبين برو ديگر طلب * ور بود الماس پيش آ با طرب
تيغ در زرادخانهى اولياست * ديدن ايشان شما را كيمياست
جمله دانايان همين گفته همين * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
گر انارى مىخرى خندان بخر * تا دهد خنده ز دانهى او خبر
اى مبارك خندهاش كاو از دهان * مىنمايد دل چو در از درج جان
نامبارك خندهى آن لاله بود * كز دهان او سياهى دل نمود
نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوى * چون به صاحب دل رسى گوهر شوى
مهر پاكان در ميان جان نشان * دل مده الا به مهر دل خوشان
كوى نوميدى مرو اميدهاست * سوى تاريكى مرو خورشيدهاست
[ كشمكش جان و تن ]
دل ترا در كوى اهل دل كشد * تن ترا در حبس آب و گل كشد
[ اهميت مصاحبت با كاملان ]
هين غذاى دل بده از هم دلى * رو بجو اقبال را از مقبلى
تعظيم نعت مصطفى عليه السلام كه مذكور بود در انجيل
[ بشارت انجيل به ظهور محمد ( ص ) ]
بود در انجيل نام مصطفى * آن سر پيغمبران بحر صفا
بود ذكر حليهها و شكل او * بود ذكر غزو و صوم و اكل او
[ نصرانيان حقباور از اين فتنه در امان شدند ]
طايفهى نصرانيان بهر ثواب * چون رسيدندى بدان نام و خطاب
بوسه دادندى بر آن نام شريف * رو نهادندى بر آن وصف لطيف
اندر اين فتنه كه گفتيم آن گروه * ايمن از فتنه بدند و از شكوه
ايمن از شر اميران و وزير * در پناه نام احمد مستجير