ما همه شيران ولى شير علم * حملهشان از باد باشد دمبهدم
حمله شان پيدا و ناپيداست باد * آن كه ناپيداست هرگز كم مباد
[ خداوند ، عطيهء هستى را به هستان بخشيده است ]
باد ما و بود ما از داد تست * هستى ما جمله از ايجاد تست
لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را
لذت انعام خود را وامگير * نقل و باده و جام خود را وامگير
ور بگيرى كيت جستجو كند * نقش با نقاش چون نيرو كند
[ خداوند به قابليتهاى موجودات نگاه نمىكند ، بل به جود و بخشش خود مىنگرد ]
منگر اندر ما ، مكن در ما نظر * اندر اكرام و سخاى خود نگر
[ خداوند ، هستى را به موجودات بخشيد ، بىآنكه قابليت آن را داشته باشند ]
ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهى ما مىشنود
[ همهء موجودات ، مقهور قدرت حق تعالى هستند ]
نقش باشد پيش نقاش و قلم * عاجز و بسته چو كودك در شكم
پيش قدرت خلق جمله بارگه * عاجزان چون پيش سوزن كارگه
گاه نقشش ديو و گه آدم كند * گاه نقشش شادى و گه غم كند
دست نه تا دست جنباند به دفع * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
[ مثنوى را با روح قرآنى توانى دريافت ]
تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت * گفت ايزد ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ
[ مبادا مسألهء جبر را با جبّاريت خداوند اشتباه بگيرى ]
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست * ما كمان و تير اندازش خداست
اين نه جبر اين معنى جبارى است * ذكر جبارى براى زارى است
[ نفى جبر و اثبات اختيار در انسان ]
زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر استادان و شاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست
[ اعتراض جبريان و پاسخ آن ]
ور تو گويى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان كند در ابر رو
هست اين را خوش جواب ار بشنوى * بگذرى از كفر و در دين بگروى
حسرت و زارى گه بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است
آن زمان كه مىشوى بيمار تو * مىكنى از جرم استغفار تو
مىنمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مىكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كار گزين
پس يقين گشت اين كه بيمارى ترا * مىببخشد هوش و بيدارى ترا
[ درد ، كليد باب حقيقت است ]
پس بدان اين اصل را اى اصل جو * هر كه را درد است او برده ست بو
[ هر چه آگاهى بيشتر شود ، درد بيشتر گردد ]
هر كه او بيدارتر پر دردتر * هر كه او آگاهتر رخ زردتر
[ نقد مشرب جبريان ]
گر ز جبرش آگهى زاريت كو * بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادى كند * كى اسير حبس آزادى كند
ور تو مىبينى كه پايت بستهاند * بر تو سرهنگان شه بنشستهاند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان * ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن
چون تو جبر او نمىبينى مگو * ور همىبينى نشان ديد كو