تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
در هواى نابكارى سوخته * اقمشه و املاك خود بفروخته
خان و مان رفته شده بد نام و خوار * كام دشمن مىرود ادباروار
زاهدى بيند بگويد اى كيا * همتى مىدار از بهر خدا
كاندر اين ادبار زشت افتاده‌ام * مال و زر و نعمت از كف داده‌ام
همتى تا بو كه من زين وارهم * زين گل تيره بود كه بر جهم
اين دعا مىخواهد او از عام و خاص * كالخلاص و الخلاص و الخلاص
دست باز و پاى باز و بند نى * نى موكل بر سرش نى آهنى
از كدامين بند مىجويى خلاص * و از كدامين حبس مىجويى مناص

[ ديدن قضاى الهى ، چشم تيز مىخواهد ]

بند تقدير و قضاى مختفى * كه نبيند آن بجز جان صفى

[ قدرت قضاى الهى ]

گر چه پيدا نيست آن در مكمن است * بدتر از زندان و بند آهن است
ز انكه آهنگر مر آن را بشكند * حفره‌گر هم خشت زندان بر كند
اى عجب اين بند پنهان گران * عاجز از تكسير آن آهنگران

[ انسان كامل ، غيب‌ْدان است ]

ديدن آن بند احمد را رسد * بر گلوى بسته حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
ديد بر پشت عيال بو لهب * تنگ هيزم گفت حماله‌ى حطب
حبل و هيزم را جز او چشمى نديد * كه پديد آيد بر او هر ناپديد
باقيانش جمله تاويلى كنند * كاين ز بىهوشى است و ايشان هوشمند
ليك از تاثير آن پشتش دو تو * گشته و نالان شده او پيش تو
كه دعايى همتى تا وارهم * تا از اين بند نهان بيرون جهم
آن كه بيند اين علامتها پديد * چون نداند او شقى را از سعيد

[ ستّار بودن انسان كامل ]

داند و پوشد به امر ذو الجلال * كه نباشد كشف راز حق حلال

[ ادامهء حكايت آن درويش كه . . . ]

اين سخن پايان ندارد آن فقير * از مجاعت شد زبون و تن اسير

مضطر شدن فقير نذر كرده به كندن امرود از درخت و گوشمال حق رسيدن بىمهلت

پنج روز آن باد امرودى نريخت * ز آتش جوعش صبورى مىگريخت
بر سر شاخى مرودى چند ديد * باز صبرى كرد و خود را واكشيد
باد آمد شاخ را سر زير كرد * طبع را بر خوردن آن چير كرد
جوع و ضعف و قوت جذب قضا * كرد زاهد را ز نذرش بىوفا