اين شنيدم ليك پيرى مرتعش * دست لرزان جسم تو نامنتعش
و آن زر تو هم قراضهى خرد و مرد * دست لرزد پس بريزد زر خرد
پس بگويى خواجه جاروبى بيار * تا بجويم زر خود را در غبار
چون بروبى خاك را جمع آورى * گوييم غلبير خواهم اى جرى
من ز اول ديدم آخر را تمام * جاى ديگر رو از اينجا و السلام
بقيهى قصهى آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوهى كوهى از درخت باز نكنم و درخت نفشانم و كسى را نگويم صريح و كنايت كه بيفشان آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
اندر آن كه بود اشجار و ثمار * بس مرود كوهى آن جا بىشمار
گفت آن درويش يا رب با تو من * عهد كردم زين نچينم در زمن
جز از آن ميوه كه باد انداختش * من نچينم از درخت منتعش
مدتى بر نذر خود بودش وفا * تا در آمد امتحانات قضا
[ اهميت ان شاء اللّه گفتن از سرِ خلوص ]
زين سبب فرمود استثنا كنيد * گر خدا خواهد به پيمان بر زنيد
[ حال آدمى مدام در تغيير و تحوّل است ]
هر زمان دل را دگر ميلى دهم * هر نفس بر دل دگر داغى نهم
كل اصباح لنا شأن جديد * كل شيء عن مرادي لا يحيد
در حديث آمد كه دل همچون پرى است * در بيابانى اسير صرصرى است
باد پر را هر طرف راند گزاف * گه چپ و گه راست با صد اختلاف
در حديث ديگر اين دل دان چنان * كآب جوشان ز آتش اندر قازغان
هر زمان دل را دگر رايى بود * آن نه از وى ليك از جايى بود
پس چرا ايمن شوى بر راى دل * عهد بندى تا شوى آخر خجل
[ تحولات قلبى بنا به ارادهء خداوند است ]
اين هم از تاثير حكم است و قدر * چاه مىبينى و نتوانى حذر
[ غلبهء تقدير حق بر تدبير بندگان ]
نيست خود از مرغ پران اين عجب * كه نبيند دام و افتد در عطب
اين عجب كه دام بيند هم وتد * گر بخواهد ور نخواهد مىفتد
چشم باز و گوش باز و دام پيش * سوى دامى مىپرد با پر خويش
تشبيه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پيدا
[ تمثيل در غلبهء تقدير بر تدبير بندگان ]
بينى اندر دلق مهتر زادهاى * سر برهنه در بلا افتادهاى