روح را توحيد اللَّه خوشتر است * غير ظاهر دست و پاى ديگر است
دست و پا در خواب بينى و ائتلاف * آن حقيقت دان مدانش از گزاف
آن تويى كه بىبدن دارى بدن * پس مترس از جسم و جان بيرون شدن
حكايت آن درويش كه در كوه خلوت كرده بود و بيان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن در اين منقبت كه أنا جليس من ذكرني و أنيس من استأنس بي گر با همهاى چو بىمنى بىهمهاى ور بىهمهاى چو با منى با همهاى
[ حكايت در اهميت حفظ پيمان الهى ]
بود درويشى به كهسارى مقيم * خلوت او را بود هم خواب و نديم
چون ز خالق مىرسيد او را شمول * بود از انفاس مرد و زن ملول
همچنان كه سهل شد ما را حضر * سهل شد هم قوم ديگر را سفر
آن چنان كه عاشقى بر سرورى * عاشق است آن خواجه بر آهنگرى
هر كسى را بهر كارى ساختند * ميل آن را در دلش انداختند
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
دست و پا بىميل جنبان كى شود * خار و خس بىآب و بادى كى رود
[ ميل عالى ]
گر ببينى ميل خود سوى سما * پر دولت بر گشا همچون هما
[ ميل نازل ]
ور ببينى ميل خود سوى زمين * نوحه مىكن هيچ منشين از حنين
[ تفاوت عاقل و جاهل ]
عاقلان خود نوحهها پيشين كنند * جاهلان آخر به سر بر مىزنند
[ در فرجامبينى ]
ز ابتداى كار آخر را ببين * تا نباشى تو پشيمان يوم دين
ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعير ترازو
[ حكايت در فرجامبينى ]
آن يكى آمد به پيش زرگرى * كه ترازو ده كه بر سنجم زرى
گفت خواجه رو مرا غربال نيست * گفت ميزان ده بدين تسخر مهايست
گفت جاروبى ندارم در دكان * گفت بس بس اين مضاحك را بمان
من ترازويى كه مىخواهم بده * خويشتن را كر مكن هر سو مجه
گفت بشنيدم سخن كر نيستم * تا نپندارى كه بىمعنيستم