تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥

خلاص يافتن كودكان از مكتب بدين مكر

سجده كردند و بگفتند اى كريم * دور بادا از تو رنجورى و بيم
پس برون جستند سوى خانه‌ها * همچو مرغان در هواى دانه‌ها
مادرانشان خشمگين گشتند و گفت * روز كتاب و شما با لهو جفت
عذر آوردند كاى مادر تو بيست * اين گناه از ما و از تقصير نيست
از قضاى آسمان استاد ما * گشت رنجور و سقيم و مبتلا
مادران گفتند مكر است و دروغ * صد دروغ آريد بهر طمع دوغ
ما صباح آييم پيش اوستا * تا ببينيم اصل اين مكر شما
كودكان گفتند بسم اللَّه رويد * بر دروغ و صدق ما واقف شويد

رفتن مادران كودكان به عيادت اوستاد

بامدادان آمدند آن مادران * خفته استا همچو بيمار گران
هم عرق كرده ز بسيارى لحاف * سر ببسته رو كشيده در سجاف
آه آهى مىكند آهسته او * جملگان گشتند هم لاحول گو
خير باشد اوستاد اين درد سر * جان تو ما را نبوده زين خبر
گفت من هم بىخبر بودم از اين * آگهم مادر غران كردند هين
من بدم غافل به شغل قال و قيل * بود در باطن چنين رنجى ثقيل

[ استغراق در هر چيز باعث تعطيل حواس مىشود ]

چون به جد مشغول باشد آدمى * او ز ديد رنج خود باشد عمى
از زنان مصر يوسف شد سمر * كه ز مشغولى بشد ز ايشان خبر
پاره پاره كرده ساعدهاى خويش * روح واله كه نه پس بيند نه پيش
اى بسا مرد شجاع اندر حراب * كه ببرد دست يا پايش ضراب
او همان دست آورد در گيرودار * بر گمان آن كه هست او برقرار
خود ببيند دست رفته در ضرر * خون از او بسيار رفته بىخبر

در بيان آن كه تن روح را چون لباسى است و اين دست آستين دست روح است و اين پاى موزه‌ى پاى روح است

[ در بيان كالبد برزخى يا هورقليايى كه مورد اعتماد حكما و صوفيه است ]

تا بدانى كه تن آمد چون لباس * رو بجو لابس لباسى را مليس