تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
گفتش اى غر تو هنوزى در لجاج * مىنبينى اين تغير و ارتجاج
گر تو كور و كر شدى ما را چه جرم * ما در اين رنجيم و در اندوه و گرم
گفت اى خواجه بيارم آينه * تا بدانى كه ندارم من گنه
گفت رو نه تو رهى نه آينه‌ت * دايما در بغض و كينى و عنت
جامه‌ى خواب مرا رو گستران * تا بخسبم كه سر من شد گران
زن توقف كرد مردش بانگ زد * كاى عدو زوتر ترا اين مىسزد

در جامه‌ى خواب افتادن استاد و ناليدن او از وهم رنجورى

جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز * گفت امكان نى و باطن پر ز سوز
گر بگويم متهم دارد مرا * ور نگويم جد شود اين ماجرا
فال بد رنجور گرداند همى * آدمى را كه نبودستش غمى
قول پيغمبر قبوله يفرض * ان تمارضتم لدينا تمرضوا
گر بگويم او خيالى بر زند * فعل دارد زن كه خلوت مىكند
مر مرا از خانه بيرون مىكند * بهر فسقى فعل و افسون مىكند
جامه خوابش كرد و استاد اوفتاد * آه آه و ناله از وى مىبزاد
كودكان آن جا نشستند و نهان * درس مىخواندند با صد اندهان
كاين همه كرديم و ما زندانييم * بد بنايى بود ما بد بانييم

دوم بار در وهم افگندن كودكان استاد را كه او را از قرآن خواندن ما درد سر افزايد

گفت آن زيرك كه اى قوم پسند * درس خوانيد و كنيد آوا بلند
چون همىخواندند گفت اى كودكان * بانگ ما استاد را دارد زيان
درد سر افزايد استا را ز بانگ * ارزد اين كاو درد يابد بهر دانگ ؟
گفت استا راست مىگويد رويد * درد سر افزون شدم بيرون شويد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 364 | جلال الدين الرومي