تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
جمله استادند بيرون منتظر * تا در آيد اول آن يار مصر
ز انكه منبع او بده‌ست اين راى را * سر امام آيد هميشه پاى را
اى مقلد تو مجو پيشى بر آن * كاو بود منبع ز نور آسمان
او در آمد گفت استا را سلام * خير باشد رنگ رويت زردفام
گفت استا نيست رنجى مر مرا * تو برو بنشين مگو ياوه هلا
نفى كرد اما غبار وهم بد * اندكى اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد ديگرى گفت اين چنين * اندكى آن وهم افزون شد بدين
همچنين تا وهم او قوت گرفت * ماند اندر حال خود بس در شگفت

بيمار شدن فرعون هم به وهم از تعظيم خلقان

[ فرعون‌ها و همهء خودكامگان ، بيمار خيالات و تلقينات و تملّقات اطرافيان خود هستند ]

سجده‌ى خلق از زن و از طفل و مرد * زد دل فرعون را رنجور كرد
گفتن هر يك خداوند و ملك * آن چنان كردش ز وهمى منهتك
كه بدعوى الهى شد دلير * اژدها گشت و نمىشد هيچ سير

[ اوهام و خيالات ، راهزن انديشه است ]

عقل جزوى آفتش وهم است و ظن * ز انكه در ظلمات شد او را وطن

[ تمثيل در بيان راهزن بودن اوهام و خيالات ]

بر زمين گر نيم گز راهى بود * آدمى بىوهم ايمن مىرود
بر سر ديوار عالى گر روى * گر دو گز عرضش بود كج مىشوى
بلكه مىافتى ز لرزه‌ى دل به وهم * ترس وهمى را نكو بنگر بفهم

رنجور شدن استاد به وهم

گشت استا سست از وهم و ز بيم * بر جهيد و مىكشانيد او گليم
خشمگين با زن كه مهر اوست سست * من بدين حالم نپرسيد و نجست
خود مرا آگه نكرد از رنگ من * قصد دارد تا رهد از ننگ من
او به حسن و جلوه‌ى خود مست گشت * بىخبر كز بام افتادم چو طشت
آمد و در را به تندى واگشاد * كودكان اندر پى آن اوستاد
گفت زن خير است چون زود آمدى * كه مبادا ذات نيكت را بدى
گفت كورى رنگ و حال من ببين * از غمم بيگانگان اندر حنين
تو درون خانه از بغض و نفاق * مىنبينى حال من در احتراق
گفت زن اى خواجه عيبى نيستت * وهم و ظن لاش بىمعنىستت