تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
چون نمىآيد و را رنجوريى * كه بگيرد چند روز او دوريى
تا رهيم از حبس و تنگى و ز كار * هست او چون سنگ خارا برقرار
آن يكى زيركتر اين تدبير كرد * كه بگويد اوستا چونى تو زرد
خير باشد رنگ تو بر جاى نيست * اين اثر يا از هوا يا از تبى است
اندكى اندر خيال افتد از اين * تو برادر هم مدد كن اين چنين
چون در آيى از در مكتب بگو * خير باشد اوستا احوال تو
آن خيالش اندكى افزون شود * كز خيالى عاقلى مجنون شود
آن سوم و آن چارم و پنجم چنين * در پى ما غم نمايند و حنين
تا چو سى كودك تواتر اين خبر * متفق گويند يابد مستقر
هر يكى گفتش كه شاباش اى ذكى * باد بختت بر عنايت متكى
متفق گشتند در عهد وثيق * كه نگرداند سخن را يك رفيق
بعد از آن سوگند داد او جمله را * تا كه غمازى نگويد ماجرا
راى آن كودك بچربيد از همه * عقل او در پيش مىرفت از رمه
آن تفاوت هست در عقل بشر * كه ميان شاهدان اندر صور
زين قبل فرمود احمد در مقال * در زبان پنهان بود حسن رجال

عقول خلق متفاوت است در اصل فطرت و نزد معتزله متساوى است و تفاوت عقول از تحصيل علم است

[ انسان‌ها از آغاز خلقت خود در بهره‌هاى هوشى و عقلى و هنرى و . . . گوناگون آفريده شده‌اند ]

اختلاف عقلها در اصل بود * بر وفاق سنيان بايد شنود
بر خلاف قول اهل اعتزال * كه عقول از اصل دارند اعتدال
تجربه و تعليم بيش و كم كند * تا يكى را از يكى اعلم كند
باطل است اين ز انكه راى كودكى * كه ندارد تجربه در مسلكى
بردميد انديشه‌اى ز آن طفل خرد * پير با صد تجربه بويى نبرد
خود فزون آن به كه آن از فطرت است * تا ز افزونى كه جهد و فكرت است
تو بگو داده‌ى خدا بهتر بود * يا كه لنگى راهوارانه رود

در وهم افگندن كودكان استاد را

روز گشت و آمدند آن كودكان * بر همين فكرت ز خانه تا دكان