اين همىگويد كه آن ضالست و گم * بىخبر از حال او وز امر قُمْ
و آن همىگويد كه اين را چه خبر * جنگشان افكند يزدان از قدر
گوهر هر يك هويدا مىكند * جنس از ناجنس پيدا مىكند
[ شناخت قهر در جامهء قهر ، و لطف در جامهء لطف كار هر كس است ]
قهر را از لطف داند هر كسى * خواه دانا خواه نادان يا خسى
[ شناخت لطف در جامهء قهر ، و قهر در جامهء لطف كار هر كسى نيست ]
ليك لطفى قهر در پنهان شده * يا كه قهرى در دل لطف آمده
كم كسى داند مگر ربانيى * كش بود در دل محك جانيى
باقيان زين دو گمانى مىبرند * سوى لانهى خود به يك پر مىپرند
بيان آن كه علم را دو پر است و گمان را يك پر است ، ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است ، و مثال ظن و يقين در علم
[ تفاوت ميان شناخت يقينى و شناخت گمانى ]
علم را دو پر گمان را يك پر است * ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است
مرغ يك پر زود افتد سر نگون * باز بر پرد دو گامى يا فزون
افت و خيزان مىرود مرغ گمان * با يكى پر بر اميد آشيان
چون ز ظن وارست علمش رو نمود * شد دو پر آن مرغ يك پر پر گشود
بعد از آن يمشى سويا مستقيم * نى على وجهه مكبا او سقيم
با دو پر بر مىپرد چون جبرئيل * بىگمان و بىمگر بىقال و قيل
[ بىنيازى عارف حقيقى از ستايش و نكوهش مردم ]
گر همهى عالم بگويندش توى * بر ره يزدان و دين مستوى
او نگردد گرمتر از گفتشان * جان طاق او نگردد جفتشان
ور همه گويند او را گمرهى * كوه پندارى و تو برگ كهى
او نيفتد در گمان از طعنشان * او نگردد دردمند از ظعنشان
بلكه گر دريا و كوه آيد به گفت * گويدش با گمرهى گشتى تو جفت
هيچ يك ذره نيفتد در خيال * يا به طعن طاعنان رنجور حال
مثال رنجور شدن آدمى به وهم تعظيم خلق و رغبت مشتريان به وى و حكايت معلم
[ حكايت در اينكه خيالات و تلقينات ، وجود آدمى را به تصرّف خود در مىآورد ]
كودكان مكتبى از اوستاد * رنج ديدند از ملال و اجتهاد
مشورت كردند در تعويق كار * تا معلم در فتد در اضطرار