تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
آن كه پست مثال سنگلاخ * موش را شايد نه ما را در مناخ
من بگويم او نگردد يار من * بىصدا ماند دم گفتار من
با زمين آن به كه هموارش كنى * نيست هم دم با قدم يارش كنى

[ ادامهء حكايت كنعان و نوح ( ع ) ]

گفت اى نوح ار تو خواهى جمله را * حشر گردانم بر آرم از ثرا
بهر كنعانى دل تو نشكنم * ليك از احوال آگه مىكنم
گفت نى نى راضىام كه تو مرا * هم كنى غرقه اگر بايد ترا
هر زمانم غرقه مىكن من خوشم * حكم تو جان است چون جان مىكشم

[ عارف در مظاهر حق ، حق را مىبيند و بس ]

ننگرم كس را و گر هم بنگرم * او بهانه باشد و تو منظرم

[ عارف ، به صانع عشق مىورزد نه به مصنوع ]

عاشق صنع توام در شكر و صبر * عاشق مصنوع كى باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود * عاشق مصنوع او كافر بود

توفيق ميان اين دو حديث كه الرضا بالكفر كفر و حديث ديگر من لم يرض بقضائي فليطلب ربا سوائي

[ موضوع قضا و مقضى و نسبى بودن خيرات و شرور ]

دى سؤالى كرد سائل مر مرا * ز انكه عاشق بود او بر ماجرا
گفت نكته‌ى الرضا بالكفر كفر * اين پيمبر گفت و گفت اوست مهر
باز فرمود او كه اندر هر قضا * مر مسلمان را رضا بايد رضا
نه قضاى حق بود كفر و نفاق ؟ * گر بدين راضى شوم باشد شقاق
ور نيم راضى بود آن هم زيان * پس چه چاره باشدم اندر ميان
گفتمش اين كفر مقضى نه قضاست * هست آثار قضا اين كفر راست
پس قضا را خواجه از مقضى بدان * تا شكالت دفع گردد در زمان
راضيم در كفر ز آن رو كه قضاست * نه از اين رو كه نزاع و خبث ماست
كفر از روى قضا هم كفر نيست * حق را كافر مخوان اينجا مه ايست
كفر جهل است و قضاى كفر علم * هر دو كى يك باشد آخر حلم و خلم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

زشتى خط زشتى نقاش نيست * بلكه از وى زشت را بنمودنى است
قوت نقاش باشد آن كه او * هم تواند زشت كردن هم نكو
گر گشايم بحث اين را من به ساز * تا سؤال و تا جواب آيد دراز
ذوق نكته‌ى عشق از من مىرود * نقش خدمت نقش ديگر مىشود