تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
ناز فرزندان كجا خواهد كشيد * ناز بابايان كجا خواهد شنيد
نيستم مولود پيرا كم بناز * نيستم والد جوانا كم گراز
نيستم شوهر نيم من شهوتى * ناز را بگذار اينجا اى ستى
جز خضوع و بندگى و اضطرار * اندر اين حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها اين گفته‌اى * باز مىگويى به جهل آشفته‌اى
چند از اينها گفته‌اى با هر كسى * تا جواب سرد بشنودى بسى
اين دم سرد تو در گوشم نرفت * خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت
گفت بابا چه زيان دارد اگر * بشنوى يك بار تو پند پدر
همچنين مىگفت او پند لطيف * همچنان مىگفت او دفع عنيف
نه پدر از نصح كنعان سير شد * نه دمى در گوش آن ادبير شد
اندر اين گفتن بدند و موج تيز * بر سر كنعان زد و شد ريز ريز
نوح گفت اى پادشاه بردبار * مر مرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردى مر مرا تو بارها * كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر اميدت من سليم * پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل و خويشانت نبود * خود نديدى تو سپيدى او كبود
چون كه دندان تو كرمش در فتاد * نيست دندان بركنش اى اوستاد
تا كه باقى تن نگردد زار از او * گر چه بود آن تو شو بيزار از او
گفت بيزارم ز غير ذات تو * غير نبود آن كه او شد مات تو

[ معيت خداوند با مخلوقات ]

تو همىدانى كه چونم با تو من * بيست چندانم كه با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عايلى * مغتذى بىواسطه و بىحايلى
متصل نه منفصل نه اى كمال * بلكه بىچون و چگونه و اعتلال
ماهيانيم و تو درياى حيات * زنده‌ايم از لطفت اى نيكو صفات
تو نگنجى در كنار فكرتى * نه به معلولى قرين چون علتى
پيش از اين طوفان و بعد از اين مرا * تو مخاطب بوده‌اى در ماجرا
با تو مىگفتم نه با ايشان سخن * اى سخن بخش نو و آن كهن

[ عارف عاشق در مظاهر حق نيز حق را مىبيند ]

نى كه عاشق روز و شب گويد سخن * گاه با اطلال و گاهى با دمن
روى با اطلال كرده ظاهرا * او كه را مىگويد آن مدحت كه را

[ شهود بىواسطه ، عاليترين درجهء شناخت ]

شكر طوفان را كنون بگماشتى * واسطه‌ى اطلال را برداشتى
ز انكه اطلال لئيم و بد بدند * نه ندايى نه صدايى مىزدند

[ سبب توجه عارفان به مظاهر حق ، عشق مفرط آنان به حضرت معشوق است ]

من چنان اطلال خواهم در خطاب * كز صدا چون كوه واگويد جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو * عاشقم بر نام جان آرام تو
هر نبى ز آن دوست دارد كوه را * تا مثنا بشنود نام ترا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 354 | جلال الدين الرومي