كيمياى حال باشد دست او * دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شيرين شود * خار و نشتر نرگس و نسرين شود
[ سالك مبتدى ، محكوم و مقيد به حال است ، اما سالك منتهى ، فارغ از حال است ]
آن كه او موقوف حال است آدمى است * گه به حال افزون و گاهى در كمى است
صوفى ابن الوقت باشد در مثال * ليك صافى فارغ است از وقت و حال
حالها موقوف عزم و راى او * زنده از نفخ مسيح آساى او
[ ادامهء حكايت مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن ]
عاشق حالى نه عاشق بر منى * بر اميد حال بر من مىتنى
[ وصف سالك مبتدى ]
آن كه يك دم كم دمى كامل بود * نيست معبود خليل آفل بود
و انكه آفل باشد و گه آن و اين * نيست دل بر لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ
آن كه او گاهى خوش و گه ناخوش است * يك زمانى آب و يك دم آتش است
برج مه باشد و ليكن ماه نى * نقش بت باشد ولى آگاه نى
[ سالك مبتدى در تصرف حال است ]
هست صوفى صفا جو ابن وقت * وقت را همچون پدر بگرفته سخت
[ سالك منتهى ، حال را در تصرف خود دارد ]
هست صافى غرق نور ذو الجلال * ابن كس نى فارغ از اوقات و حال
غرقهى نورى كه او لَمْ يُولَدْ است * لَمْ يَلِدْ لَمْ يُولَدْ آن ايزد است
[ عاشق حقيقى باش ]
رو چنين عشقى بجو گر زندهاى * ور نه وقت مختلف را بندهاى
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش * بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش
منگر آن كه تو حقيرى يا ضعيف * بنگر اندر همت خود اى شريف
[ طلب دائمى داشته باش تا به مقصود برسى ]
تو به هر حالى كه باشى مىطلب * آب مىجو دايما اى خشك لب
كان لب خشكت گواهى مىدهد * كاو به آخر بر سر منبع رسد
خشكى لب هست پيغامى ز آب * كه به مات آرد يقين اين اضطراب
كاين طلبكارى مبارك جنبشى است * اين طلب در راه حق مانعكشى است
اين طلب مفتاح مطلوبات تست * اين سپاه و نصرت رايات تست
طلب همچون خروسى در صياح * مىزند نعره كه مىآيد صباح
گر چه آلت نيستت تو مىطلب * نيست آلت حاجت اندر راه رب
هر كه را بينى طلبكار اى پسر * يار او شو پيش او انداز سر
كز جوار طالبان طالب شوى * و ز ظلال غالبان غالب شوى
گر يكى مورى سليمانى بجست * منگر اندر جستن او سست سست
هر چه دارى تو ز مال و پيشهاى * نه طلب بود اول و انديشهاى
حكايت آن شخص كه در عهد داود عليه السلام شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج
[ حكايت در جدّيت در طلب و اصرار در دعا و . . . ]
آن يكى در عهد داود نبى * نزد هر دانا و پيش هر غبى