مثل در بيان آن كه حيرت مانع بحث و فكرت است
[ دو تمثيل در اينكه عارفان ، خود را به قيل و قال مشغول نمىدارند ]
آن يكى مرد دو مو آمد شتاب * پيش يك آيينهدار مستطاب
گفت از ريشم سپيدى كن جدا * كه عروس نو گزيدم اى فتى
ريش او ببريد و كل پيشش نهاد * گفت تو بگزين مرا كارى فتاد
اين سؤال و آن جواب است آن گزين * كه سر اينها ندارد درد دين
آن يكى زد سيليى مر زيد را * حمله كرد او هم براى كيد را
گفت سيلى زن سؤالت مىكنم * پس جوابم گوى و آن گه مىزنم
بر قفاى تو زدم آمد طراق * يك سؤالى دارم اينجا در وفاق
اين طراق از دست من بودهست يا * از قفا گاه تو اى فخر كيا
گفت از درد اين فراغت نيستم * كه در اين فكر و تفكر بيستم
تو كه بىدردى همىانديش اين * نيست صاحب درد را اين فكر هين
حكايت
[ در نقد ظاهربينى و ستايش از ژرفنگرى در قرآن ]
در صحابه كم بدى حافظ كسى * گر چه شوقى بود جانشان را بسى
ز انكه چون مغزش در آگند و رسيد * پوستها شد بس رقيق و واكفيد
قشر جوز و فستق و بادام هم * مغز چون آگندشان شد پوست كم
مغز علم افزود كم شد پوستش * ز انكه عاشق را بسوزد دوستش
وصف مطلوبى چو ضد طالبى است * وحى و برق نور سوزندهى نبى است
چون تجلى كرد اوصاف قديم * پس بسوزد وصف حادث را گليم
ربع قرآن هر كه را محفوظ بود * جل فينا از صحابه مىشنود
جمع صورت با چنين معنى ژرف * نيست ممكن جز ز سلطانى شگرف
در چنين مستى مراعات ادب * خود نباشد ور بود باشد عجب
اندر استغنا مراعات نياز * جمع ضدين است چون گرد و دراز
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
خود عصا معشوق عميان مىبود * كور خود صندوق قرآن مىبود
گفت كوران خود صناديقند پر * از حروف مصحف و ذكر و نذر
باز صندوقى پر از قرآن به است * ز آن كه صندوقى بود خالى به دست