تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
باز صندوقى كه خالى شد ز بار * به ز صندوقى كه پر موش است و مار

[ اسقاط وسيله پس از وصال ]

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد * گشت دلاله به پيش مرد سرد
چون به مطلوبت رسيدى اى مليح * شد طلب كارى علم اكنون قبيح
چون شدى بر بامهاى آسمان * سرد باشد جست و جوى نردبان
جز براى يارى و تعليم غير * سرد باشد راه خير از بعد خير
آينه‌ى روشن كه شد صاف و جلى * جهل باشد بر نهادن صيقلى
پيش سلطان خوش نشسته در قبول * زشت باشد جستن نامه و رسول

داستان مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق خويش و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الى المعلوم مذموم

[ نقد قشريان كه وسيلت خواه‌اند نه وصال طلب ]

آن يكى را يار پيش خود نشاند * نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
بيتها در نامه و مدح و ثنا * زارى و مسكينى و بس لابه‌ها
گفت معشوق اين اگر بهر من است * گاه وصل اين عمر ضايع كردن است
من به پيشت حاضر و تو نامه خوان * نيست اين بارى نشان عاشقان
گفت اينجا حاضرى اما و ليك * من نمىيابم نصيب خويش نيك
آن چه مىديدم ز تو پارينه سال * نيست اين دم گر چه مىبينم وصال
من از اين چشمه زلالى خورده‌ام * ديده و دل ز آب تازه كرده‌ام
چشمه مىبينم و ليكن آب نى * راه آبم را مگر زد ره زنى
گفت پس من نيستم معشوق تو * من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقى تو بر من و بر حالتى * حالت اندر دست نبود يا فتى
پس نيم كلى مطلوب تو من * جزو مقصودم ترا اندر زمن
خانه‌ى معشوقه‌ام معشوق نى * عشق بر نقد است بر صندوق نى

[ استنتاج از حكايت : معشوق حقيقى بايد يگانه باشد ]

هست معشوق آن كه او يك تو بود * مبتدا و منتهايت او بود
چون بيابىاش نمانى منتظر * هم هويدا او بود هم نيز سر

[ عارف كامل ، مقيد به حال نيست بلكه حال در تصرف اوست ]

مير احوال است نه موقوف حال * بنده‌ى آن ماه باشد ماه و سال
چون بگويد حال را فرمان كند * چون بخواهد جسمها را جان كند

[ سالكى مقيد به حال باشد هنوز به كمال نرسيده است ]

منتها نبود كه موقوف است او * منتظر بنشسته باشد حال جو

[ عارف كامل ، كيمياگر احوال است ]