تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
چون ستاره سير بر گردون كنى * بلكه بىگردون سفر بىچون كنى

[ هبوط روح به كالبد ، تمثيل براى سير روحانى عارفان است ]

آن چنان كز نيست در هست آمدى * هين بگو چون آمدى مست آمدى
راههاى آمدن يادت نماند * ليك رمزى بر تو بر خواهيم خواند

[ از هوش و گوش ظاهر بگذر تا به هوش و گوش حقيقى برسى ]

هوش را بگذار و آن گه هوش دار * گوش را بر بند و آن گه گوش دار

[ كتمان اسرار از نااهلان ]

نى نگويم ز انكه خامى تو هنوز * در بهارى تو نديدستى تموز

[ تمثيل دنيا و دنياپرستان ]

اين جهان همچون درخت است اى كرام * ما بر او چون ميوه‌هاى نيم خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را * ز انكه در خامى نشايد كاخ را

[ تمثيل دنيا و وارستگان از دنيا ]

چون بپخت و گشت شيرين لب‌گزان * سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان * سرد شد بر آدمى ملك جهان

[ وابستگى به دنيا نشانهء خامى است ]

سخت‌گيرى و تعصب خامى است * تا جنينى كار خون آشامى است

[ اگر اهل راز باشى ، شرح آن را بيواسطه از وحى و الهام درخواهى يافت ]

چيز ديگر ماند اما گفتنش * با تو روح القدس گويد بىمنش
نى تو گويى هم به گوش خويشتن * نه من و نه غير من اى هم تو من

[ تجليات مختلف روح لطيف در خواب ]

همچو آن وقتى كه خواب اندر روى * تو ز پيش خود به پيش خود شوى
بشنوى از خويش و پندارى فلان * با تو اندر خواب گفته ست آن نهان

[ پيچيدگى و تو در تو بودن روح لطيف ]

تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق * بلكه گردونى و درياى عميق
آن تو زفتت كه آن نه صد تو است * قلزم است و غرقه‌گاه صد تو است

[ حقيقت روح به گفت در نمىآيد ]

خود چه جاى حد بيدارى است و خواب * دم مزن و اللَّه أعلم بالصواب

[ رابطهء خاموشى عارفانه و شناخت حقيقت ]

دم مزن تا بشنوى از دم زنان * آن چه نامد در زبان و در بيان
دم مزن تا بشنوى ز آن آفتاب * آن چه نامد در كتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح * آشنا بگذار در كشتى نوح

[ تمثيل در اينكه به دانسته‌هاى خود مغرور مباش تا تباه نشوى ]

همچو كنعان كاشنا مىكرد او * كه نخواهم كشتى نوح عدو
هى بيا در كشتى بابا نشين * تا نگردى غرق طوفان اى مهين
گفت نى من آشنا آموختم * من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كاين موج طوفان بلاست * دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهر است و بلاى شمع كش * جز كه شمع حق نمىپايد خمش
گفت نى رفتم بر آن كوه بلند * عاصم است آن كه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاه است اين زمان * جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كى پند تو بشنوده‌ام * كه طمع كردى كه من زين دوده‌ام
خوش نيامد گفت تو هرگز مرا * من برىام از تو در هر دو سرا
هين مكن بابا كه روز ناز نيست * مر خدا را خويشى و انباز نيست
تا كنون كردى و اين دم نازكى است * اندر اين درگاه گيرا ناز كيست
لَمْ يَلِدْ لَمْ يُولَدْ است او از قدم * نى پدر دارد نه فرزند و نه عم