تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢

اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل

[ حكايت در اينكه شناخت آدميان از حقيقت ، نسبى است ]

پيل اندر خانه‌ى تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت همىشد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكىاش كف مىبسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد * آن بر او چون باد بيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود * گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت خود اين پيل چون تختى بده ست
همچنين هر يك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هر جا مىشنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف * آن يكى دالش لقب داد اين الف

[ شهود حقيقت ، برترين شناخت است و رافع اختلاف‌ها ]

در كف هر كس اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى

[ با حواس ظاهره نمىتوان حقيقت را شناخت ]

چشم حس همچون كف دست است و بس * نيست كف را بر همه‌ى او دست‌رس
چشم دريا ديگر است و كف دگر * كف بهل وز ديده‌ى دريا نگر
جنبش كفها ز دريا روز و شب * كف همىبينى و دريا نى عجب
ما چو كشتيها بهم بر مىزنيم * تيره چشميم و در آب روشنيم
اى تو در كشتى تن رفته به خواب * آب را ديدى نگر در آب آب
آب را آبى است كاو مىراندش * روح را روحى است كاو مىخواندش

[ ازليّت خداوند و حدوث موجودات ]

موسى و عيسى كجا بد كافتاب * كشت موجودات را مىداد آب
آدم و حوا كجا بود آن زمان * كه خدا افكند اين زه در كمان

[ نارسايى تمثيل‌هايى كه دربارهء خداوند آورده مىشود ]

اين سخن هم ناقص است و ابتر است * آن سخن كه نيست ناقص آن سر است

[ انبيا و اوليا ، كنه شناخت خود را با مردم در ميان نمىگذارند ]

گر بگويد ز آن بلغزد پاى تو * ور نگويد هيچ از آن اى واى تو

[ در ظاهر تمثيل ، مناقشه مكن بلكه مقصود آن را درياب ]

ور بگويد در مثال صورتى * بر همان صورت بچسبى اى فتى

[ با وابستگىهاى نفسانى نمىتوان به پويايى رسيد ]

بسته پايى چون گيا اندر زمين * سر بجنبانى به بادى بىيقين
ليك پايت نيست تا نقلى كنى * يا مگر پا را از اين گل بر كنى
چون كنى پا را حياتت زين گل است * اين حياتت را روش بس مشكل است

[ با زنده شدن به حيات پاك معنوى ، از وابستگىهاى مادى مىرهى ]

چون حيات از حق بگيرى اى روى * پس شوى مستغنى از گل مىروى
شير خواره چون ز دايه بگسلد * لوت‌خواره شد مر او را مىهلد
بسته‌ى شير زمينى چون حبوب * جو فطام خويش از قوت القلوب

[ از طعام معنوى استفاده كن ]

حرف حكمت خور كه شد نور ستير * اى تو نور بىحجب را ناپذير

[ با بدست آوردن قابليت ، مىتوانى حقيقت را بىواسطه شهود كنى ]

تا پذيرا گردى اى جان نور را * تا ببينى بىحجب مستور را

[ معراج عارف ، بى چند و چون است ]