تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
اندكى چون پيشتر كردند ساز * اندر آمد آن عصا در اهتزاز
آن چنان بر خود بلرزيد آن عصا * كان دو بر جا خشك گشتند از وجا
بعد از آن شد اژدها و حمله كرد * هر دوان بگريختند و روى زرد
رو در افتادن گرفتند از نهيب * غلط غلطان منهزم در هر نشيب
پس يقين شان شد كه هست از آسمان * ز انكه مىديدند حد ساحران
بعد از آن اطلاق و تبشان شد پديد * كارشان تا نزع و جان كندن رسيد
پس فرستادند مردى در زمان * سوى موسى از براى عذر آن
كه امتحان كرديم و ما را كى رسد * امتحان تو اگر نبود حسد
مجرم شاهيم ما را عفو خواه * اى تو خاص الخاص درگاه إله
عفو كرد و در زمان نيكو شدند * پيش موسى بر زمين سر مىزدند
گفت موسى عفو كردم اى كرام * گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام
من شما را خود نديدم اى دو يار * اعجمى سازيد خود را ز اعتذار
همچنان بيگانه شكل و آشنا * در نبرد آييد بهر پادشا
پس زمين را بوسه دادند و شدند * انتظار وقت و فرصت مىبدند

جمع آمدن ساحران از مداين پيش فرعون و تشريفها يافتن و دست بر سينه زدن در قهر خصم او كه اين بر ما نويس

تا به فرعون آمدند آن ساحران * دادشان تشريفهاى بس گران
وعده‌هاشان كرد و پيشين هم بداد * بندگان و اسبان و نقد و جنس و زاد
بعد از آن مىگفت هين اى سابقان * گر فزون آييد اندر امتحان
بر فشانم بر شما چندان عطا * كه به درد پرده‌ى جود و سخا
پس بگفتندش به اقبال تو شاه * غالب آييم و شود كارش تباه
ما در اين فن صفدريم و پهلوان * كس ندارد پاى ما اندر جهان

[ از ظاهر حكايت به مقصود آن نائل شو ]

ذكر موسى بند خاطرها شده‌ست * كاين حكايتهاست كه پيشين بده‌ست
ذكر موسى بهر رو پوش است ليك * نور موسى نقد تست اى مرد نيك

[ موسى و فرعون ، نماد گرايش‌ها و احوال نيك و بد انسان است ]

موسى و فرعون در هستى تست * بايد اين دو خصم را در خويش جست

[ همواره عده‌اى مظهر موسى هستند و عده‌اى مظهر فرعون ]

تا قيامت هست از موسى نتاج * نور ديگر نيست ديگر شد سراج

[ وحدت انبيا و اوليا ]

اين سفال و اين پليته ديگر است * ليك نورش نيست ديگر ز آن سر است

[ به اسم و ظاهر انبيا و اوليا نگاه نكن ، بل به حقيقت آنان در نگر تا همهء آنان را يكى بدانى ]

گر نظر در شيشه دارى گم شوى * ز انكه از شيشه است اعداد دوى
ور نظر بر نور دارى وارهى * از دوى و اعداد جسم منتهى
از نظرگاه است اى مغز وجود * اختلاف مومن و گبر و جهود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 351 | جلال الدين الرومي