منبر و محراب سازم بهر تو * در محبت قهر من شد قهر تو
[ اشاره به سالهاى آغازين بعثت محمد ( ص ) ]
نام تو از ترس پنهان مىگوند * چون نماز آرند پنهان مىشوند
از هراس و ترس كفار لعين * دينت پنهان مىشود زير زمين
[ فتح مبين پيامبر ( ص ) ]
من مناره پر كنم آفاق را * كور گردانم دو چشم عاق را
چاكرانت شهرها گيرند و جاه * دين تو گيرد ز ماهى تا به ماه
[ جاودانگى آيين پيامبر ( ص ) ]
تا قيامت باقيش داريم ما * تو مترس از نسخ دين اى مصطفا
[ وحدت انبيا ]
اى رسول ما تو جادو نيستى * صادقى هم خرقهى موسيستى
[ معجزهء قرآن ]
هست قرآن مر ترا همچون عصا * كفرها را در كشد چون اژدها
[ جاودانگى بندگان خوب خدا ]
تو اگر در زير خاكى خفتهاى * چون عصايش دان تو آن چه گفتهاى
[ معجزهء قرآن از دستبرد تباهكاران مصون است ]
قاصدان را بر عصايت دست نى * تو بخسب اى شه مبارك خفتنى
[ جاودانگى بندگان خاص خدا ]
تن بخفته نور تو بر آسمان * بهر پيكار تو زه كرده كمان
[ مصون ماندن قرآن از دستبرد تباهكاران ]
فلسفى و آن چه پوزش مىكند * قوس نورت تير دوزش مىكند
[ اجرا شدن وعدههاى الهى ]
آن چنان كرد و از آن افزون كه گفت * او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
[ ادامهء حكايت دو ساحر فرعونى ]
جان بابا چون كه ساحر خواب شد * كار او بىرونق و بىتاب شد
هر دو بوسيدند گورش را و رفت * تا به مصر از بهر اين پيكار زفت
چون به مصر از بهر آن كار آمدند * طالب موسى و خانهى او شدند
اتفاق افتاد كان روز ورود * موسى اندر زير نخلى خفته بود
پس نشان دادندشان مردم به دو * كه برو آن سوى نخلستان بجو
چون بيامد ديد در خرما بنان * خفتهاى كه بود بيدار جهان
بهر نازش بسته او دو چشم سر * عرش و فرشش جمله در زير نظر
[ آنان كه چشم سرشان باز و چشم دلشان بسته است از ديدن حقيقت محرومند ]
اى بسا بيدار چشم خفته دل * خود چه بيند ديد اهل آب و گل
[ روشنبينان در خواب هم ، چشم دلشان بيدار است ]
آن كه دل بيدار دارد ، چشم سر * گر بخسبد بر گشايد صد بصر
[ بكوش جزو صاحبدلان شوى ]
گر تو اهل دل نه اى بيدار باش * طالب دل باش و در پيكار باش
[ روشنبينان ، در خواب هم چشم دلشان بيدار است ]
ور دلت بيدار شد مىخسب خوش * نيست غايب ناظرت از هفت و شش
گفت پيغمبر كه خسبد چشم من * ليك كى خسبد دلم اندر وسن
شاه بيدار است حارس خفتهگير * جان فداى خفتگان دل بصير
[ سرّ روشنبينى صاحبدلان به گفت درنمىگنجد ]
وصف بيدارى دل اى معنوى * در نگنجد در هزاران مثنوى
[ ادامهء حكايت دو ساحر فرعونى ]
چون بديدندش كه خفته ست او دراز * بهر دزدى عصا كردند ساز
ساحران قصد عصا كردند زود * كز پسش بايد شدن وانگه ربود