تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩

جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود

بانگ زد كاى جان و فرزندان من * هست پيدا گفتن اين را مرتهن
فاش و مطلق گفتنم دستور نيست * ليك راز از پيش چشمم دور نيست
ليك بنمايم نشانى با شما * تا شود پيدا شما را اين خفا
نور چشمانم چو آن جا گه رويد * از مقام خفتنش آگه شويد
آن زمان كه خفته باشد آن حكيم * آن عصا را قصد كن بگذار بيم
گر بدزدى و توانى ساحر است * چاره‌ى ساحر بر تو حاضر است
ور نتانى هان و هان آن ايزدى است * او رسول ذو الجلال و مهتدى است
گر جهان فرعون گيرد شرق و غرب * سر نگون آيد خدا را گاه حرب
اين نشان راست دادم جان باب * بر نويس اللَّه اعلم بالصواب
جان بابا چون بخسبد ساحرى * سحر و مكرش را نباشد رهبرى
چون كه چوپان خفت گرگ ايمن شود * چون كه خفت آن جهد او ساكن شود
ليك حيوانى كه چوپانش خداست * گرگ را آن جا اميد و ره كجاست
جادويى كه حق كند حق است و راست * جادويى خواندن مر آن حق را خطاست
جان بابا اين نشان قاطع است * گر بميرد نيز حقش رافع است

تشبيه كردن قرآن مجيد را به عصاى موسى و وفات مصطفى عليه السلام را نمودن به خواب موسى و قاصدان تغيير قرآن را به آن دو ساحر بچه كه قصد بردن عصا كردند چون موسى را خفته يافتند

[ محفوظ بودن قرآن از هر گونه تحريف ]

مصطفى را وعده كرد الطاف حق * گر بميرى تو نميرد اين سبق
من كتاب و معجزه‌ات را رافعم * بيش و كم كن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عالم حافظم * طاعنان را از حديثت رافضم
كس نتاند بيش و كم كردن در او * تو به از من حافظى ديگر مجو
رونقت را روز روز افزون كنم * نام تو بر زر و بر نقره زنم
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 349 | جلال الدين الرومي