تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
جمع آمد صد هزاران خام ريش * صيد او گشته چو او از ابلهيش
منتظر ايشان و هم او منتظر * تا كه جمع آيند خلق منتشر
مردم هنگامه افزون‌تر شود * كديه و توزيع نيكوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخا * حلقه كرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نى ز ازدحام * رفته در هم چون قيامت خاص و عام
چون همى حراقه جنبانيد او * مىكشيدند اهل هنگامه گلو
و اژدها كز زمهرير افسرده بود * زير صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهاى غليظ * احتياطى كرده بودش آن حفيظ
در درنگ انتظار و اتفاق * تافت بر آن مار خورشيد عراق
آفتاب گرم سيرش گرم كرد * رفت از اعضاى او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت * اژدها بر خويش جنبيدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار * گشتشان آن يك تحير صد هزار
با تحير نعره‌ها انگيختند * جملگان از جنبشش بگريختند
مىگسست او بند وز آن بانگ بلند * هر طرف مىرفت چاقاچاق بند
بندها بگسست و بيرون شد ز زير * اژدهايى زشت غران همچو شير
در هزيمت بس خلايق كشته شد * از فتاده كشتگان صد پشته شد
مارگير از ترس بر جا خشك گشت * كه چه آوردم من از كهسار و دشت
گرگ را بيدار كرد آن كور ميش * رفت نادان سوى عزراييل خويش
اژدها يك لقمه كرد آن گيج را * سهل باشد خون خورى حجاج را
خويش را بر استنى پيچيد و بست * استخوان خورده را در هم شكست

[ نتيجه‌گيرى از حكايت مارگير ]

نفست اژدرهاست او كى مرده است * از غم بىآلتى افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او * كه به امر او همىرفت آب جو
آن گه او بنياد فرعونى كند * راه صد موسى و صد هارون زند
كرمك است آن اژدها از دست فقر * پشه اى گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق * هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مىبود آن اژدهات * لقمه‌ى اويى چو او يابد نجات
مات كن او را و ايمن شو ز مات * رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
كان تف خورشيد شهوت بر زند * آن خفاش مرده‌ريگت پر زند
مىكشانش در جهاد و در قتال * مردوار اللَّه يجزيك الوصال
چون كه آن مرد اژدها را آوريد * در هواى گرم و خوش شد آن مريد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 343 | جلال الدين الرومي