تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت و در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد

[ حكايت در بيان اينكه نفس امّاره هرگاه فرصت پيدا كند تباهى ببار آورد ]

يك حكايت بشنو از تاريخ گوى * تا برى زين راز سر پوشيده بوى
مارگيرى رفت سوى كوهسار * تا بگيرد او به افسونهاش مار

[ طلب مقصود را در هيچ حالى رها مكن ]

گر گران و گر شتابنده بود * آن كه جوينده ست يابنده بود
در طلب زن دايما تو هر دو دست * كه طلب در راه نيكو رهبر است
لنگ و لوك و خفته شكل و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب
گه بگفت و گه به خاموشى و گه * بوى كردن گير هر سو بوى شه
گفت آن يعقوب با اولاد خويش * جستن يوسف كنيد از حد بيش
هر حس خود را در اين جستن به جد * هر طرف رانيد شكل مستعد

[ از رحمت خداوند نااميد مشويد ]

گفت از روح خدا لا تَيْأَسُوا * همچو گم كرده پسر رو سو به سو

[ با حواس باطنى خود ، حقيقت را بجوييد ]

از ره حس دهان پرسان شويد * گوش را بر چار راه آن نهيد
هر كجا بوى خوش آيد بو بريد * سوى آن سر كاشناى آن سريد

[ هر حسن و كمالى از حق تعالى نشأت مىگيرد ]

هر كجا لطفى ببينى از كسى * سوى اصل لطف ره يا بى عسى
اين همه جوها ز دريايى است ژرف * جزو را بگذار و بر كل دار طرف

[ سعادت حقيقى در عدم وابستگى است ]

جنگهاى خلق بهر خوبى است * برگ بىبرگى نشان طوبى است

[ اضداد از دل يكديگر بيرون مىآيند ]

خشمهاى خلق بهر آشتى است * دام راحت دايما بىراحتى است
هر زدن بهر نوازش را بود * هر گله از شكر آگه مىكند
بوى بر از جزو تا كل اى كريم * بوى بر از ضد تا ضد اى حكيم
جنگها مىآشتى آرد درست * مارگير از بهر يارى مار جست
بهر يارى مار جويد آدمى * غم خورد بهر حريف بىغمى

[ ادامهء حكايت مارگير ]

او همىجستى يكى مارى شگرف * گرد كوهستان و در ايام برف
اژدهايى مرده ديد آن جا عظيم * كه دلش از شكل او شد پر ز بيم
مارگير اندر زمستان شديد * مار مىجست اژدهايى مرده ديد
مارگير از بهر حيرانى خلق * مار گيرد اينت نادانى خلق

[ در خودشناسى و عظمت انسان ]

آدمى كوهى است چون مفتون شود * كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمى * از فزونى آمد و شد در كمى
خويشتن را آدمى ارزان فروخت * بود اطلس خويش بر دلقى بدوخت
صد هزاران مار و كه حيران اوست * او چرا حيران شده ست و مار دوست

[ ادامهء حكايت مارگير ]

مارگير آن اژدها را بر گرفت * سوى بغداد آمد از بهر شگفت