اژدهايى چون ستون خانهاى * مىكشيدش از پى دانگانهاى
كاژدهاى مردهاى آوردهام * در شكارش من جگرها خوردهام
او همى مرده گمان بردش و ليك * زنده بود و او نديدش نيك نيك
او ز سرماها و برف افسرده بود * زنده بود و شكل مرده مىنمود
[ جهان ، زنده و ناطق و با شعور است ، ليكن ظاهرا جماد مىنمايد ]
عالم افسرده ست و نام او جماد * جامد افسرده بود اى اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان * تا ببينى جنبش جسم جهان
چون عصاى موسى اينجا مار شد * عقل را از ساكنان اخبار شد
پارهى خاك ترا چون مرد ساخت * خاكها را جملگى شايد شناخت
مرده زين سويند وز آن سو زندهاند * خامش اينجا و آن طرف گويندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوى ما * آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى كند * جوهر آهن به كف مومى بود
باد حمال سليمانى شود * بحر با موسى سخن دانى شود
ماه با احمد اشارت بين شود * نار ابراهيم را نسرين شود
خاك قارون را چو مارى در كشد * استن حنانه آيد در رشد
سنگ بر احمد سلامى مىكند * كوه يحيى را پيامى مىكند
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم * با شما نامحرمان ما خامشيم
[ تا وقتى آدمى در حيطهء محسوسات اسير است نمىتواند حيات و نطق و شعور جمادات را درك كند ]
چون شما سوى جمادى مىرويد * محرم جان جمادان چون شويد
از جمادى عالم جانها رويد * غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت * وسوسهى تاويلها نربايدت
[ نطق و نيايش جمادات را نبايد تأويل كرد ]
چون ندارد جان تو قنديلها * بهر بينش كرده اى تاويلها
كه غرض تسبيح ظاهر كى بود * دعوى ديدن خيال غى بود
بلكه مر بيننده را ديدار آن * وقت عبرت مىكند تسبيح خوان
پس چو از تسبيح يادت مىدهد * آن دلالت همچو گفتن مىبود
اين بود تاويل اهل اعتزال * و آن آن كس كاو ندارد نور حال
[ از حيطهء محسوسات بدر آى تا حقايق هستى را درك كنى ]
چون ز حس بيرون نيامد آدمى * باشد از تصوير غيبى اعجمى
[ ادامهء حكايت مارگير ]
اين سخن پايان ندارد مارگير * مىكشيد آن مار را با صد زحير
تا به بغداد آمد آن هنگامه جو * تا نهد هنگامهاى بر چار سو
بر لب شط مرد هنگامه نهاد * غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگيرى اژدها آورده است * بو العجب نادر شكارى كرده است