تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
سنگ و آهن را به دم درمىكشيد * خرد مىخاييد آهن را پديد
در هوا مىكرد خود بالاى برج * كه هزيمت مىشد از وى روم و گرج
كفك مىانداخت چون اشتر ز كام * قطره‌اى بر هر كه زد مىشد جذام
ژغ‌ژغ دندان او دل مىشكست * جان شيران سيه مىشد ز دست
چون به قوم خود رسيد آن مجتبى * شدق او بگرفت باز او شد عصا
تكيه بر وى كرد و مىگفت اى عجب * پيش ما خورشيد و پيش خصم شب
اى عجب چون مىنبيند اين سپاه * عالمى پر آفتاب چاشتگاه

[ حجاب بر قلب و چشم و گوش ، مانع از تأثير كلام حق است ]

چشم باز و گوش باز و اين ذكا * خيره‌ام در چشم بندى خدا
من از ايشان خيره ايشان هم ز من * از بهارى خار ايشان من سمن
پيششان بردم بسى جام رحيق * سنگ شد آبش به پيش اين فريق
دسته‌ى گل بستم و بردم به پيش * هر گلى چون خار گشت و نوش نيش

[ آنان كه از تعلّقات دنيوى رهيده‌اند مىتوانند در راه حق گام بردارند ]

آن نصيب جان بىخويشان بود * چون كه با خويشند پيدا كى شود
خفته‌ى بيدار بايد پيش ما * تا به بيدارى ببيند خوابها

[ انگيزه و آرزوهاى دنيوى ، مانع از مكاشفات ملكوتى است ]

دشمن اين خواب خوش شد فكر خلق * تا نخسبد فكرتش بسته ست حلق

[ حيرت عارفانه ]

حيرتى بايد كه روبد فكر را * خورده حيرت فكر را و ذكر را

[ زيركان دنياطلب در واقع از واپس‌ماندگان‌اند ]

هر كه كاملتر بود او در هنر * او به معنى پس به صورت پيشتر
راجعون گفت و رجوع اين‌سان بود * كه گله واگردد و خانه رود
چون كه واگرديد گله از ورود * پس فتد آن بز كه پيش آهنگ بود

[ تمثيل در بيان زيركى حقيقى كه از آن صاحبدلان است ]

پيش افتد آن بز لنگ پسين * أضحك الرجعى وجوه العابسين
از گزافه كى شدند اين قوم لنگ * فخر را دادند و بخريدند ننگ
پا شكسته مىروند اين قوم حج * از حرج راهى است پنهان تا فرج

[ دفتر صوفى سواد و حرف نيست ]

دل ز دانشها بشستند اين فريق * ز انكه اين دانش نداند آن طريق

[ علم باطن ، برتر از علم ظاهر است ]

دانشى بايد كه اصلش ز آن سر است * ز انكه هر فرعى به اصلش رهبر است
هر پرى بر عرض دريا كى پرد * تا لدن علم لدنى مىبرد
پس چرا علمى بياموزى به مرد * كش ببايد سينه را ز آن پاك كرد

[ پيشىگيرندگان حقيقى ، صاحبدلان هستند ]

پس مجو پيشى از اين سر لنگ باش * وقت واگشتن تو پيش آهنگ باش
آخرون السابقون باش اى ظريف * بر شجر سابق بود ميوه‌ى طريف
گر چه ميوه آخر آيد در وجود * اول است او ز انكه او مقصود بود

[ در برترى علم باطن بر علم ظاهر ]

چون ملايك گوى لا عِلْمَ لَنا * تا بگيرد دست تو عَلَّمْتَنا
گر درين مكتب ندانى تو هجا * همچو احمد پرى از نور حجى