تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
امتحان مىكردشان زير و زبر * كى بود سر مست را ز اينها خبر

[ غلبهء شهوت ، حجاب بصيرت مىشود ]

خندق و ميدان به پيش او يكى است * چاه و خندق پيش او خوش مسلكى است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آن بز كوهى بر آن كوه بلند * بر دود از بهر خوردى بىگزند
تا علف چيند ببيند ناگهان * بازيى ديگر ز حكم آسمان
بر كهى ديگر بر اندازد نظر * ماده بز بيند بر آن كوه دگر
چشم او تاريك گردد در زمان * بر جهد سر مست زين كه تا بدان
آن چنان نزديك بنمايد و را * كه دويدن گرد بالوعه سرا
آن هزاران گز دو گز بنمايدش * تا ز مستى ميل جستن آيدش

[ شهوت ، هلاكتگاه انسان است ]

چون كه بجهد در فتد اندر ميان * در ميان هر دو كوه بىامان
او ز صيادان به كه بگريخته * خود پناهش خون او را ريخته
شسته صيادان ميان آن دو كوه * انتظار اين قضاى باشكوه
باشد اغلب صيد اين بز همچنين * ور نه چالاك است و چست و خصم بين
رستم ار چه با سر و سبلت بود * دام پا گيرش يقين شهوت بود

[ مست شهوت مباش ]

همچو من از مستى شهوت ببر * مستى شهوت ببين اندر شتر

[ رجحان مستى الهى بر مستى شهوانى ]

باز اين مستى شهوت در جهان * پيش مستى ملك دان مستهان
مستى آن مستى اين بشكند * او به شهوت التفاتى كى كند
آب شيرين تا نخوردى ، آب شور * خوش بود خوش چون درون ديده نور
قطره‌اى از باده‌هاى آسمان * بر كند جان را ز مى و ز ساقيان
تا چه مستيها بود املاك را * و ز جلالت روحهاى پاك را
كه به بويى دل در آن مىبسته‌اند * خم باده‌ى اين جهان بشكسته‌اند
جز مگر آنها كه نوميدند و دور * همچو كفارى نهفته در قبور
نااميد از هر دو عالم گشته‌اند * خارهاى بىنهايت كشته‌اند

[ ادامهء حكايت هاروت و ماروت ]

پس ز مستيها بگفتند اى دريغ * بر زمين باران بداديمى چو ميغ

[ دعاوى خودبينانه ]

گستريديمى در اين بىداد جا * عدل و انصاف و عبادات و وفا
اين بگفتند و قضا مىگفت بيست * پيش پاتان دام ناپيدا بسى است

[ عبرت از تاريخ ]

هين مدو گستاخ در دشت بلا * هين مران كورانه اندر كربلا
كه ز موى و استخوان هالكان * مىنيابد راه پاى سالكان
جمله‌ى راه استخوان و موى و پى * بس كه تيغ قهر لا شى كرد شى

[ بندگان راستين خدا فروتنان بصير هستند ]

گفت حق كه بندگان جفت عون * بر زمين آهسته مىرانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزار * جز به وقفه و فكرت و پرهيزكار

[ آنكه در حجاب قهر است ، بصيرت ندارد ]

اين قضا مىگفت ليكن گوششان * بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بسته‌اند * جز مر آنها را كه از خود رسته‌اند

[ عنايت الهى ، گشايندهء چشم و مهربانى ، دافع خشم و كين است ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 334 | جلال الدين الرومي