تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
چون شكم خود را به حضرت در سپرد * گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دويدند او گريخت * كودك از ترس عتابش رنگ ريخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد * آب روى مرد لافى را ببرد
گفت آن دنبه كه هر صبحى بدان * چرب مىكردى لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود * بس دويديم و نكرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت * رحمهاشان باز جنبيدن گرفت
دعوتش كردند و سيرش داشتند * تخم رحمت در زمينش كاشتند
او چو ذوق راستى ديد از كرام * بىتكبر راستى را شد غلام

دعوى طاوسى كردن آن شغال كه در خم صباغ افتاد

آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت * بر بنا گوش ملامت‌گر بگفت
بنگر آخر در من و در رنگ من * يك صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوش * مر مرا سجده كن از من سر مكش
كر و فر و آب و تاب و رنگ بين * فخر دنيا خوان مرا و ركن دين
مظهر لطف خدايى گشته‌ام * لوح شرح كبريايى گشته‌ام
اى شغالان هين مخوانيدم شغال * كى شغالى را بود چندين جمال
آن شغالان آمدند آن جا به جمع * همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانيمت بگو اى جوهرى * گفت طاوس نر چون مشترى
پس بگفتندش كه طاوسان جان * جلوه‌ها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه كنى گفتا كه نى * باديه نارفته چون كوبم منى
بانگ طاوسان كنى گفتا كه لا * پس نه‌اى طاوس خواجه بو العلا
خلعت طاوس آيد ز آسمان * كى رسى از رنگ و دعويها بدان

تشبيه فرعون و دعوى الوهيت او بدان شغال كه دعوى طاوسى مىكرد

[ باز هم در نقد خودبينان ]

همچو فرعونى مرصع كرده ريش * برتر از عيسى پريده از خريش
او هم از نسل شغال ماده زاد * در خم مالى و جاهى در فتاد
هر كه ديد آن جاه و مالش سجده كرد * سجده‌ى افسوسيان را او بخورد
گشت مستك آن گداى ژنده دلق * از سجود و از تحيرهاى خلق

[ باور كردن چاپلوسى ديگران ، آدمى را به پرتگاه نابودى مىافكند ]