آن چنان مستى مباش اى بىخرد * كه به عقل آيد پشيمانى خورد
بلك از آن مستان كه چون مى مىخورند * عقلهاى پخته حسرت مىبرند
[ عابد رياكار ، دين را وسيلهء حطام دنيوى مىكند ]
اى گرفته همچو گربه موش پير * گر از آن مى شير گيرى شير گير
[ نقد رياكاران و آنان كه خود را مست حق نشان مىدهند ]
اى بخورده از خيالى جام هيچ * همچو مستان حقايق بر مپيچ
مىفتى اين سو و آن سو مستوار * اى تو اين سو نيستت ز آن سو گذار
گر بدان سو راه يا بى بعد از آن * گه بدين سو گه بدان سو سر فشان
جمله اين سويى از آن سو گپ مزن * چون ندارى مرگ هرزه جان مكن
[ كار پاكان را قياس از خود مگير ]
آن خضر جان كز اجل نهراسد او * شايد ار مخلوق را نشناسد او
[ از خود بيگانگى رياكاران ]
كام از ذوق توهم خوش كنى * در دمى در خيك خود پرش كنى
پس به يك سوزن تهى گردى ز باد * اين چنين فربه تن عاقل مباد
كوزهها سازى ز برف اندر شتا * كى كند چون آب بيند آن وفا
افتادن شغال در خم رنگ و رنگين شدن و دعوى طاوسى كردن ميان شغالان
[ حكايت در بيان خود شيفتگى و توهّم برترى ]
آن شغالى رفت اندر خم رنگ * اندر آن خم كرد يك ساعت درنگ
پس بر آمد پوستش رنگين شده * كه منم طاوس عليين شده
پشم رنگين رونق خوش يافته * آفتاب آن رنگها بر تافته
ديد خود را سبز و سرخ و فور و زرد * خويشتن را بر شغالان عرضه كرد
جمله گفتند اى شغالك حال چيست * كه ترا در سر نشاط ملتويست
از نشاط از ما كرانه كردهاى * اين تكبر از كجا آوردهاى
يك شغالى پيش او شد كاى فلان * شيد كردى يا شدى از خوش دلان
[ نقد رياكاران ]
شيد كردى تا بمنبر بر جهى * تا ز لاف اين خلق را حسرت دهى
[ رياكاران ، صفا و گرمى روحى اهل صدق را ندارند ]
بس بكوشيدى نديدى گرميى * پس ز شيد آوردهاى بىشرميى
گرمى آن اوليا و انبياست * باز بىشرمى پناه هر دغاست
كه التفات خلق سوى خود كشند * كه خوشيم و از درون بس ناخوشند
چرب كردن مرد لافى لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بيرون آمدن ميان حريفان كه من چنين خوردهام و چنان
[ حكايت در نقد رياكاران ]
پوست دنبه يافت شخصى مستهان * هر صباحى چرب كردى سبلتان