تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
آن چنان مستى مباش اى بىخرد * كه به عقل آيد پشيمانى خورد
بلك از آن مستان كه چون مى مىخورند * عقلهاى پخته حسرت مىبرند

[ عابد رياكار ، دين را وسيلهء حطام دنيوى مىكند ]

اى گرفته همچو گربه موش پير * گر از آن مى شير گيرى شير گير

[ نقد رياكاران و آنان كه خود را مست حق نشان مىدهند ]

اى بخورده از خيالى جام هيچ * همچو مستان حقايق بر مپيچ
مىفتى اين سو و آن سو مست‌وار * اى تو اين سو نيستت ز آن سو گذار
گر بدان سو راه يا بى بعد از آن * گه بدين سو گه بدان سو سر فشان
جمله اين سويى از آن سو گپ مزن * چون ندارى مرگ هرزه جان مكن

[ كار پاكان را قياس از خود مگير ]

آن خضر جان كز اجل نهراسد او * شايد ار مخلوق را نشناسد او

[ از خود بيگانگى رياكاران ]

كام از ذوق توهم خوش كنى * در دمى در خيك خود پرش كنى
پس به يك سوزن تهى گردى ز باد * اين چنين فربه تن عاقل مباد
كوزه‌ها سازى ز برف اندر شتا * كى كند چون آب بيند آن وفا

افتادن شغال در خم رنگ و رنگين شدن و دعوى طاوسى كردن ميان شغالان

[ حكايت در بيان خود شيفتگى و توهّم برترى ]

آن شغالى رفت اندر خم رنگ * اندر آن خم كرد يك ساعت درنگ
پس بر آمد پوستش رنگين شده * كه منم طاوس عليين شده
پشم رنگين رونق خوش يافته * آفتاب آن رنگها بر تافته
ديد خود را سبز و سرخ و فور و زرد * خويشتن را بر شغالان عرضه كرد
جمله گفتند اى شغالك حال چيست * كه ترا در سر نشاط ملتويست
از نشاط از ما كرانه كرده‌اى * اين تكبر از كجا آورده‌اى
يك شغالى پيش او شد كاى فلان * شيد كردى يا شدى از خوش دلان

[ نقد رياكاران ]

شيد كردى تا بمنبر بر جهى * تا ز لاف اين خلق را حسرت دهى

[ رياكاران ، صفا و گرمى روحى اهل صدق را ندارند ]

بس بكوشيدى نديدى گرميى * پس ز شيد آورده‌اى بىشرميى
گرمى آن اوليا و انبياست * باز بىشرمى پناه هر دغاست
كه التفات خلق سوى خود كشند * كه خوشيم و از درون بس ناخوشند

چرب كردن مرد لافى لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بيرون آمدن ميان حريفان كه من چنين خورده‌ام و چنان

[ حكايت در نقد رياكاران ]

پوست دنبه يافت شخصى مستهان * هر صباحى چرب كردى سبلتان