تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
لاف درويشى زنى و بىخودى * هاى و هوى مستيان ايزدى
كه زمين را من ندانم ز آسمان * امتحانت كرد غيرت امتحان

[ رياكاران ، رسوا مىشوند ]

باد خر كره چنين رسوات كرد * هستى نفى ترا اثبات كرد
اين چنين رسوا كند حق شيد را * اين چنين گيرد رميده صيد را

[ مدعيان ، آزمايش‌ها شوند ]

صد هزاران امتحان است اى پسر * هر كه گويد من شدم سرهنگ در

[ كاملان ، مدعيان را به آزمايش درآورند تا درونشان ، عيان گردد ]

گر نداند عامه او را ز امتحان * پختگان راه جويندش نشان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

چون كند دعوى خياطى خسى * افكند در پيش او شه اطلسى
كه ببر اين را بغلطاق فراخ * ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ

[ امتحان ، براى جدا كردن مدعيان از صف راستگويان است ]

گر نبودى امتحان هر بدى * هر مخنث در وغا رستم بدى
خود مخنث را زره پوشيده گير * چون ببيند زخم گردد چون اسير

[ مستان حق ، هرگز اسير هواهاى نفسانى نشوند ]

مست حق هشيار چون شد از دبور * مست حق نايد به خود از نفخ صور

[ مستان حق ، راستگويان‌اند ]

باده‌ى حق راست باشد نى دروغ * دوغ خوردى دوغ خوردى دوغ دوغ

[ نقد آنان كه خود را عارف ، نشان مىدهند ]

ساختى خود را جنيد و بايزيد * رو كه نشناسم تبر را از كليد
بد رگى و منبلى و حرص و آز * چون كنى پنهان به شيد اى مكر ساز
خويش را منصور حلاجى كنى * آتشى در پنبه‌ى ياران زنى
كه بنشناسم عمر از بو لهب * باد كره‌ى خود شناسم نيم شب
اى خرى كاين از تو خر باور كند * خويش را بهر تو كور و كر كند
خويش را از ره‌روان كمتر شمر * تو حريف ره‌ريانى گه مخور
باز پر از شيد سوى عقل تاز * كى پرد بر آسمان پر مجاز
خويشتن را عاشق حق ساختى * عشق با ديو سياهى باختى
عاشق و معشوق را در رستخيز * دو به دو بندند و پيش آرند تيز
تو چه خود را گيج و بىخود كرده‌اى * خون رز كو خون ما را خورده‌اى
رو كه نشناسم ترا از من بجه * عارف بىخويشم و بهلول ده
تو توهم مىكنى از قرب حق * كه طبق گر دور نبود از طبق

[ شكوه و كرامات راستين ، نتيجهء قرب به حق است ]

اين نمىبينى كه قرب اوليا * صد كرامت دارد و كار و كيا
آهن از داود مومى مىشود * موم در دستت چو آهن مىبود

[ مراتب و انواع قرب ]

قرب خلق و رزق بر جمله ست عام * قرب وحى عشق دارند اين كرام
قرب بر انواع باشد اى پدر * مىزند خورشيد بر كهسار و زر
ليك قربى هست با زر شيد را * كه از آن آگه نباشد بيد را
شاخ خشك و تر قريب آفتاب * آفتاب از هر دو كى دارد حجاب
ليك كو آن قربت شاخ طرى * كه ثمار پخته از وى مىخورى
شاخ خشك از قربت آن آفتاب * غير زو تر خشك گشتن گو بياب

[ از بادهء منصورى مست باش نه از بادهء انگورى ]