تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
شرح مىكردش كه من آنم كه تو * لوتها خوردى ز خوان من دو تو
آن فلان روزت خريدم آن متاع * كل سر جاوز الاثنين شاع
سر مهر ما شنيدستند خلق * شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همىگفتش چه گويى ترهات * نى ترا دانم نه نام تو نه جات
پنجمين شب ابر و بارانى گرفت * كاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسيد آن كارد اندر استخوان * حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان
چون به صد الحاح آمد سوى در * گفت آخر چيست اى جان پدر
گفت من آن حق‌ها بگذاشتم * ترك كردم آن چه مىپنداشتم
پنج ساله رنج ديدم پنج روز * جان مسكينم در اين گرما و سوز
يك جفا از خويش و از يار و تبار * در گرانى هست چون سيصد هزار
ز انكه دل ننهاد بر جور و جفاش * جانش خوگر بود با لطف و وفاش
هر چه بر مردم بلا و شدت است * اين يقين دان كز خلاف عادت است
گفت اى خورشيد مهرت در زوال * گر تو خونم ريختى كردم حلال
امشب باران به ما ده گوشه‌اى * تا بيابى در قيامت توشه‌اى
گفت يك گوشه است آن باغبان * هست اينجا گرگ را او پاسبان
در كفش تير و كمان از بهر گرگ * تا زند گر آيد آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت كنى جا آن تست * ور نه جاى ديگرى فرماى جست
گفت صد خدمت كنم تو جاى ده * آن كمان و تير در كفم بنه
من نخسبم حارسى رز كنم * گر بر آرد گرگ سر تيرش زنم
بهر حق مگذارم امشب اى دو دل * آب باران بر سر و در زير گل
گوشه‌اى خالى شد و او با عيال * رفت آن جا جاى تنگ و بىمجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار * از نهيب سيل اندر كنج غار
شب همه شب جمله گويان اى خدا * اين سزاى ما سزاى ما سزا

[ هر كه از نيكان گريزد ، به بدان گرفتار آيد ]

اين سزاى آن كه شد يار خسان * يا كسى كرد از براى ناكسان
اين سزاى آن كه اندر طمع خام * ترك گويد خدمت خاك كرام
خاك پاكان ليسى و ديوارشان * بهتر از عام و رز و گلزارشان
بنده‌ى يك مرد روشن دل شوى * به كه بر فرق سر شاهان روى
از ملوك خاك جز بانگ دهل * تو نخواهى يافت اى پيك سبل
شهريان خود ره زنان نسبت به روح * روستايى كيست گيج و بىفتوح
اين سزاى آن كه بىتدبير عقل * بانگ غولى آمدش بگزيد نقل
چون پشيمانى ز دل شد تا شغاف * ز آن سپس سودى ندارد اعتراف

[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]

آن كمان و تير اندر دست او * گرگ را جويان همه شب سو به سو
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 327 | جلال الدين الرومي