گرگ به روى خود مسلط چون شرر * گرگ جويان و ز گرگ او بىخبر
هر پشه هر كيك چون گرگى شده * اندر آن ويرانهشان زخمى زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود * از نهيب حملهى گرگ عنود
تا نبايد گرگ آسيبى زند * روستايى ريش خواجه بر كند
اين چنين دندان كنان تا نيم شب * جانشان از ناف مىآمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشتهاى * سر بر آورد از فراز پشتهاى
تير را بگشاد آن خواجه ز شست * زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست
اندر افتادن ز حيوان باد جست * روستايى هاى كرد و كوفت دست
ناجوانمردا كه خر كرهى من است * گفت نى اين گرگ چون آهرمن است
اندر او اشكال گرگى ظاهر است * شكل او از گرگى او مخبر است
گفت نى بادى كه جست از فرج وى * مىشناسم همچنانك آبى ز مى
كشتهاى خر كرهام را در رياض * كه مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نيكوتر تفحص كن شب است * شخصها در شب ز ناظر محجب است
شب غلط بنمايد و مبدل بسى * ديد صايب شب ندارد هر كسى
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف * اين سه تاريكى غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشن است * مىشناسم باد خر كرهى من است
در ميان بيست باد آن باد را * مىشناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بيامد ناشكفت * روستايى را گريبانش گرفت
كابله طرار شيد آوردهاى * بنگ و افيون هر دو با هم خوردهاى
در سه تاريكى شناسى باد خر * چون ندانى مر مرا اى خيرهسر
آن كه داند نيم شب گوساله را * چون نداند همره ده ساله را
[ نقد آنان كه رياكارانه دم از شيدايى و بىخويشى عارفان راستين مىزنند ]
خويشتن را واله و عارف كنى * خاك در چشم مروت مىزنى
كه مرا از خويش هم آگاه نيست * در دلم گنجاى جز اللَّه نيست
آن چه دى خوردم از آنم ياد نيست * اين دل از غير تحير شاد نيست
عاقل و مجنون حقم ياد آر * در چنين بىخويشيم معذور دار
آن كه مردارى خورد يعنى نبيذ * شرع او را سوى معذوران كشيد
[ تمثيل فقهى براى بيان بىخويشى عارفان راستين ]
مست و بنگى را طلاق و بيع نيست * همچو طفل است او معاف و معتفى است
[ مستى حقيقى ، مست شدن از الطاف الهى است ]
مستيى كايد ز بوى شاه فرد * صد خم مى در سر و مغز آن نكرد
[ عارف عاشق ، از بار تكليف ، رهيده است ]
پس بر او تكليف چون باشد روا * اسب ساقط گشت و شد بىدست و پا
بار كه نهد در جهان خر كره را * درس كه دهد پارسى بو مره را
بار بر گيرند چون آمد عرج * گفت حق لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ *
سوى خود اعمى شدم از حق بصير * پس معافم از قليل و از كثير