تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
قرب ماهى ده به ده مىتاختند * ز انكه راه ده نكو نشناختند

[ ضرورت راهنماى لايق در امر سلوك ]

هر كه در ره بىقلاووزى رود * هر دو روزه راه صد ساله شود
هر كه تازد سوى كعبه بىدليل * همچو اين سر گشتگان گردد ذليل
هر كه گيرد پيشه‌ى بىاوستا * ريش‌خندى شد به شهر و روستا
جز كه نادر باشد اندر خافقين * آدمى سر بر زند بىوالدين
مال او يابد كه كسبى مىكند * نادرى باشد كه بر گنجى زند
مصطفايى كو كه جسمش جان بود * تا كه رحمن علم القرآن بود
اهل تن را جمله عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * واسطه افراشت در بذل كرم
هر حريصى هست محروم اى پسر * چون حريصان تك مرو آهسته‌تر

[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]

اندر آن ره رنجها ديدند و تاب * چون عذاب مرغ خاكى در عذاب
سير گشته از ده و از روستا * وز شكر ريز چنان نااوستا

رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را

بعد ماهى چون رسيدند آن طرف * بىنوا ايشان ستوران بىعلف
روستايى بين كه از بد نيتى * مىكند بعد اللتيا و التي
روى پنهان مىكند ز ايشان به روز * تا سوى باغش بنگشايند پوز
آن چنان رو كه همه زرق و شر است * از مسلمانان نهان اوليتر است
رويها باشد كه ديوان چون مگس * بر سرش بنشسته باشد چون حرس
چون ببينى روى او در توفتند * يا مبين آن رو چو ديدى خوش مخند
در چنان روى خبيث عاصيه * گفت يزدان نسفعا بالناصيه
چون بپرسيدند و خانه‌ش يافتند * همچو خويشان سوى در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانه‌اش * خواجه شد زين كژ روى ديوانه‌وش
ليك هنگام درشتى هم نبود * چون در افتادى به چه تيزى چه سود
بر درش ماندند ايشان پنج روز * شب به سرما روز خود خورشيد سوز
نى ز غفلت بود ماندن نى خرى * بلكه بود از اضطرار و بىخورى
با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار * شير مردارى خورد از جوع زار
او همىديدش همىكردش سلام * كه فلانم من مرا اين است نام
گفت باشد من چه دانم تو كىاى * يا پليدى يا قرين پاكىاى
گفت اين دم با قيامت شد شبيه * تا برادر شد يفر من اخيه