معدن دنبه نباشد دام گرگ * كى شناسد معدن آن گرگ سترگ
[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]
زر گمان بردند بسته در گره * مىشتابيدند مغروران به ده
همچنين خندان و رقصان مىشدند * سوى آن دولاب چرخى مىزدند
چون همىديدند مرغى مىپريد * جانب ده صبر جامه مىدريد
هر كه مىآمد ز ده از سوى او * بوسه مىدادند خوش بر روى او
كه تو روى يار ما را ديدهاى * پس تو جان را جان و ما را ديدهاى
نواختن مجنون آن سگ را كه مقيم كوى ليلى بود
[ عشق ، نه تنها معشوق را نزد عاشق ، زيبا مىكند ، بل هر آنچه نسبتى با معشوق دارد نيز نزد او محبوب مىگردد ]
همچو مجنون كاو سگى را مىنواخت * بوسهاش مىداد و پيشش مىگداخت
گرد او مىگشت خاضع در طواف * هم جلاب شكرش مىداد صاف
بو الفضولى گفت اى مجنون خام * اين چه شيد است اين كه مىآرى مدام
پوز سگ دايم پليدى مىخورد * مقعد خود را به لب مىاسترد
عيبهاى سگ بسى او بر شمرد * عيب دان از غيب دان بويى نبرد
گفت مجنون تو همه نقشى و تن * اندر آ و بنگرش از چشم من
كاين طلسم بسته مولى است اين * پاسبان كوچهى ليلى است اين
همتش بين و دل و جان و شناخت * كاو كجا بگزيد و مسكن گاه ساخت
او سگ فرخ رخ كهف من است * بلكه او هم درد و هم لهف من است
آن سگى كه باشد اندر كوى او * من به شيران كى دهم يك موى او
اى كه شيران مر سگانش را غلام * گفت امكان نيست خامش و السلام
[ از ظاهر بگذر تا به بهشت حقيقت در آيى ]
گر ز صورت بگذريد اى دوستان * جنت است و گلستان در گلستان
صورت خود چون شكستى سوختى * صورت كل را شكست آموختى
بعد از آن هر صورتى را بشكنى * همچو حيدر باب خيبر بر كنى
[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]
سغبهى صورت شد آن خواجهى سليم * كه به ده مىشد به گفتارى سقيم
[ بيان فريفته شدن آدمى به ظواهر دنيا با زبان تمثيل ]
سوى دام آن تملق شادمان * همچو مرغى سوى دانهى امتحان
از كرم دانست مرغ آن دانه را * غايت حرص است نى جود آن عطا
مرغكان در طمع دانه شادمان * سوى آن تزوير پران و دوان
[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]
گر ز شادى خواجه آگاهت كنم * ترسم اى رهرو كه بىگاهت كنم
مختصر كردم چو آمد ده پديد * خود نبود آن ده ره ديگر گزيد