تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤

رفتن خواجه و قومش به سوى ده

خواجه و بچگان جهازى ساختند * بر ستوران جانب ده تاختند
شادمانه سوى صحرا راندند * سافروا كى تغنموا بر خواندند

[ آدمى در سفر به پختگى و كمال مىرسد ]

كز سفرها ماه كيخسرو شود * بىسفرها ماه كى خسرو شود
از سفر بيدق شود فرزين راد * وز سفر يابيد يوسف صد مراد

[ اميد به وصال ، رنج و سختى راه را شيرين مىكند و چند تمثيل در اين باب ]

روز روى از آفتابى سوختند * شب ز اختر راه مىآموختند
خوب گشته پيش ايشان راه زشت * از نشاط ده شده ره چون بهشت
تلخ از شيرين لبان خوش مىشود * خار از گلزار دل كش مىشود
حنظل از معشوق خرما مىشود * خانه از هم خانه صحرا مىشود
اى بسا از نازنينان خار كش * بر اميد گل‌عذار ماه‌وش
اى بسا حمال گشته پشت ريش * از براى دل بر مه روى خويش
كرده آهنگر جمال خود سياه * تا كه شب آيد ببوسد روى ماه
خواجه تا شب بر دكانى چار ميخ * ز انكه سروى در دلش كردست بيخ
تاجرى دريا و خشكى مىرود * آن به مهر خانه‌شينى مىدود
هر كه را با مرده سودايى بود * بر اميد زنده سيمايى بود
آن دروگر روى آورده به چوب * بر اميد خدمت مه روى خوب

[ در راه معشوق زنده و پايدار بكوش نه معشوق ناپايدار ]

بر اميد زنده‌اى كن اجتهاد * كاو نگردد بعد روزى دو جماد
مونسى مگزين خسى را از خسى * عاريت باشد در او آن مونسى
انس تو با مادر و بابا كجاست * گر بجز حق مونسانت را وفاست
انس تو با دايه و لالا چه شد * گر كسى شايد به غير حق عضد
انس تو با شير و با پستان نماند * نفرت تو از دبيرستان نماند

[ همهء معشوق‌هاى جهان ، معشوقيت خود را از حضرت معشوق ، گرفته‌اند ]

آن شعاعى بود بر ديوارشان * جانب خورشيد وارفت آن نشان
بر هر آن چيزى كه افتد آن شعاع * تو بر آن هم عاشق آيى اى شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود * آن ز وصف حق زر اندود بود

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون زرى با اصل رفت و مس بماند * طبع سير آمد طلاق او براند
از زر اندود صفاتش پا بكش * از جهالت قلب را كم گوى خوش
كان خوشى در قلبها عاريتى است * زير زينت مايه‌ى بىزينتى است
زر ز روى قلب در كان مىرود * سوى آن كان رو تو هم كان مىرود
نور از ديوار تا خور مىرود * تو بدان خور رو كه در خور مىرود

[ هر چه مىخواهى از خدا بخواه نه از مخلوقات بىوفا ]

زين سپس بستان تو آب از آسمان * چون نديدى تو وفا در ناودان

[ دنيا ، دامگاه است نه دانه‌گاه ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 324 | جلال الدين الرومي