تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
ما ذخيره‌ى ده زمستان دراز * از بر او سوى شهر آريم باز
بلكه باغ ايثار راه ما كند * در ميان جان خودمان جا كند
عجلوا أصحابنا كي تربحوا * عقل مىگفت از درون لا تَفْرَحُوا
من رباح اللَّه كونوا رابحين * إن ربي لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ
افرحوا هونا بما آتاكم * كل آت مشغل ألهاكم
شاد از وى شو مشو از غير وى * او بهار است و دگرها ماه دى

[ هر چه جز حق ، دام هلاكت است ]

هر چه غير اوست استدراج تست * گر چه تخت و ملك تست و تاج تست

[ غم متعالى ، بنده را به شهود حق مىرساند ]

شاد از غم شو كه غم دام لقاست * اندر اين ره سوى پستى ارتقاست

[ غم متعالى ، نصيب ظاهرپرستان نمىشود ]

غم يكى گنج است و رنج تو چو كان * ليك كى درگيرد اين در كودكان

[ دنياپرستان به بازى كودكانه مشغول‌اند ]

كودكان چون نام بازى بشنوند * جمله با خر گور هم تگ مىدوند

[ حذر از دام‌هاى دنيا ]

اى خران كور اين سو دامهاست * در كمين اين سوى خون آشامهاست

[ حوادث دنيا غافلگيركننده است ]

تيرها پران كمان پنهان ز غيب * بر جوانى مىرسد صد تير شيب

[ اهل دل باش نه اهل ظواهر دنيا ]

گام در صحراى دل بايد نهاد * ز انكه در صحراى گل نبود گشاد

[ جهان معنويت ، سراسر ايمنى است ]

ايمن آباد است دل اى دوستان * چشمه‌ها و گلستان در گلستان
عج إلى القلب و سر يا ساريه * فيه أشجار و عين جاريه

[ خراب آباد دنيا ، آدمى را احمق كند ]

ده مرو ده مرد را احمق كند * عقل را بىنور و بىرونق كند
قول پيغمبر شنو اى مجتبى * گور عقل آمد وطن در روستا
هر كه در رستا بود روزى و شام * تا به ماهى عقل او نبود تمام
تا به ماهى احمقى با او بود * از حشيش ده جز اينها چه درود
و انكه ماهى باشد اندر روستا * روزگارى باشدش جهل و عما

[ ده ، نماد مدعيان هدايت مردم ]

ده چه باشد شيخ و اصل ناشده * دست در تقليد و حجت در زده
پيش شهر عقل كلى اين حواس * چون خران چشم بسته در خراس

[ مولانا مىكوشد به ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ، باز گردد ، اما موج معانى ، او را با خود مىبرد ]

اين رها كن صورت افسانه گير * هل تو دردانه تو گندم دانه گير
گر به در ره نيست هين بر مىستان * گر بدان ره نيستت اين سو بران

[ اميد است كه ظاهر ، تو را به باطن هدايت كند ]

ظاهرش گير ار چه ظاهر كج بود * عاقبت ظاهر سوى باطن رود
اول هر آدمى خود صورت است * بعد از آن جان كاو جمال سيرت است
اول هر ميوه جز صورت كى است * بعد از آن لذت كه معناى وى است
اولا خرگاه سازند و خرند * ترك را ز آن پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان معنيت ترك * معنيت ملاح دان صورت چو فلك

[ مولانا ، بالاخره به صورتِ حكايتِ فريفتن ، روستايى ، شهرى را ، بازمىگردد ]

بهر حق اين را رها كن يك نفس * تا خر خواجه بجنباند جرس