حيله مىكردند كژدم نيش چند * كه برند از روزى درويش چند
شب همه شب مىسگاليدند مكر * روى در رو كرده چندين عمرو و بكر
خفيه مىگفتند سرها آن بدان * تا نبايد كه خدا در يابد آن
با گل انداينده اسگاليده گل * دست كارى مىكند پنهان ز دل
گفت أ لا يعلم هواك من خلق * إن في نجواك صدقا أم ملق
كيف يغفل عن ظعين قد غدا * من يعاين اين مثواه غدا
أينما قد هبطا أو صعدا * قد تولاه و أحصى عددا
[ كسى كه از غفلت بيدار شود مىتواند به درد محرومان رسيدگى كند ]
گوش را اكنون ز غفلت پاك كن * استماع هجر آن غمناك كن
[ لزوم رسيدگى به امور محرومان ]
آن زكاتى دان كه غمگين را دهى * گوش را چون پيش دستانش نهى
بشنوى غمهاى رنجوران دل * فاقهى جان شريف از آب و گل
خانهى پر دود دارد پر فنى * مر و را بگشا ز اصغا روزنى
گوش تو او را چو راه دم شود * دود تلخ از خانهى او كم شود
غم گسارى كن تو با ما اى روى * گر به سوى رب اعلى مىروى
[ شك و ترديد ، زندان روح است ]
اين تردد حبس و زندانى بود * كه بنگذارد كه جان سويى رود
اين بدين سو آن بدان سو مىكشد * هر يكى گويا منم راه رشد
اين تردد عقبهى راه حق است * اى خنك آن را كه پايش مطلق است
[ به كمك راهبران پاكدل ، از زندان ترديد بيرون آى ]
بىتردد مىرود در راه راست * ره نمىدانى بجو گامش كجاست
گام آهو را بگير و رو معاف * تا رسى از گام آهو تا به ناف
زين روش بر اوج انور مىروى * اى برادر گر بر آذر مىروى
[ با عنايت الهى از هيچ چيز مترس ]
نى ز دريا ترس و نى از موج و كف * چون شنيدى تو خطاب لا تَخَفْ
لا تَخَفْ دان چون كه خوفت داد حق * نان فرستد چون فرستادت طبق
[ در آخرت ، ترس ، كسى را گرفتار مىكند كه خدا ترس نبوده است ]
خوف آن كس راست كاو را خوف نيست * غصهى آن كس را كش اينجا طوف نيست
روان شدن خواجه به سوى ده
خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت * مرغ عزمش سوى ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند * رخت را بر گاو عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوى ده * كه برى خورديم از ده مژده ده
مقصد ما را چراگاه خوش است * يار ما آن جا كريم و دل كش است
با هزاران آرزومان خوانده است * بهر ما غرس كرم بنشانده است