زين نمط او صد بهانه باز گفت * حيلهها با حكم حق نفتاد جفت
[ غلبهء قضاى الهى بر امور جهان ]
گر شود ذرات عالم حيله پيچ * با قضاى آسمان هيچند هيچ
چون گريزد اين زمين از آسمان * چون كند او خويش را از وى نهان
هر چه آيد ز آسمان سوى زمين * نى مفر دارد نه چاره نى كمين
آتش از خورشيد مىبارد بر او * او به پيش آتشش بنهاده رو
ور همى طوفان كند باران بر او * شهرها را مىكند ويران بر او
او شده تسليم او ايوبوار * كه اسيرم هر چه مىخواهى بيار
[ اى انسان ، فروتن و خاكسار باش تا بلند مرتبه شوى ]
اى كه جزو اين زمينى سر مكش * چون كه بينى حكم يزدان در مكش
چون خَلَقْناكُمْ شنودى مِنْ تُرابٍ * خاك باشى جست از تو ، رو متاب
بين كه اندر خاك تخمى كاشتم * گرد خاكى و منش افراشتم
حملهى ديگر تو خاكى پيشه گير * تا كنم بر جمله ميرانت امير
آب از بالا به پستى در رود * آن گه از پستى به بالا بر رود
گندم از بالا به زير خاك شد * بعد از آن او خوشه و چالاك شد
دانهى هر ميوه آمد در زمين * بعد از آن سرها بر آورد از دفين
اصل نعمتها ز گردون تا به خاك * زير آمد شد غذاى جان پاك
از تواضع چون ز گردون شد به زير * گشت جزو آدمى حى دلير
پس صفات آدمى شد آن جماد * بر فراز عرش پران گشت شاد
[ حركت نزولى و صعودى جهان ]
كز جهان زنده ز اول آمديم * باز از پستى سوى بالا شديم
جمله اجزا در تحرك در سكون * ناطقان كإنا إِلَيْهِ راجِعُونَ
ذكر و تسبيحات اجزاى نهان * غلغلى افكند اندر آسمان
[ اشاره به حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]
چون قضا آهنگ نيرنجات كرد * روستايى شهريى را مات كرد
با هزاران حزم خواجه مات شد * ز آن سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خويش بود * گر چه كه بد نيم سيلش در ربود
[ قضاى الهى ، عقل و هوش را در مىربايد ]
چون قضا بيرون كند از چرخ سر * عاقلان گردند جمله كور و كر
ماهيان افتند از دريا برون * دام گيرد مرغ پران را زبون
تا پرى و ديو در شيشه شود * بلكه هاروتى به بابل در رود
[ رستگارى انسان در تسليم به قضاى الهى است ]
جز كسى كاندر قضاى حق گريخت * خون او را هيچ تربيعى نريخت
غير آن كه در گريزى در قضا * هيچ حيله ندهدت از وى رها
قصهى اهل ضروان و حيلت كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغها را قطاف كنند
[ حكايت در بيان اينكه تدبير بنده نمىتواند جلوى تقدير الهى را بگيرد ]
قصهى اصحاب ضروان خواندهاى * پس چرا در حيله جويى ماندهاى