تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
آن نه بازى بلكه جان‌بازى است آن * حيله و مكر و دغاسازى است آن

[ هر چه باعث فراق از حق شود از آن بگذر ]

هر چه از يارت جدا اندازد آن * مشنو آن را كان زيان دارد زيان
گر بود آن سود صد در صد مگير * بهر زر مگسل ز گنجور اى فقير

[ نمونه‌اى تاريخى از شيفتگى به حطام دنيا و دورى از حق ]

اين شنو كه چند يزدان زجر كرد * گفت اصحاب نبى را گرم و سرد
ز انكه بر بانگ دهل در سال تنگ * جمعه را كردند باطل بىدرنگ
تا نبايد ديگران ارزان خرند * ز آن جلب صرفه ز ما ايشان برند
ماند پيغمبر به خلوت در نماز * با دو سه درويش ثابت پر نياز
گفت طبل و لهو و بازرگانيى * چونتان ببريد از ربانيى
قد فضضتم نحو قمح هائما * ثم خليتم نبيا قائما
بهر گندم تخم باطل كاشتيد * و آن رسول حق را بگذاشتيد
صحبت او خير من لهو است و مال * بين كه را بگذاشتى چشمى بمال
خود نشد حرص شما را اين يقين * كه منم رزاق و خير الرازقين
آن كه گندم را ز خود روزى دهد * كى توكلهات را ضايع نهد
از پى گندم جدا گشتى از آن * كى فرستاده‌ست گندم ز آسمان

دعوت باز بطان را از آب به صحرا

[ تمثيل در بيانِ وسوسه‌هاى شيطان در ميان اهل پاكى و صفا ]

باز گويد بط را كز آب خيز * تا ببينى دشتها را قند ريز
بط عاقل گويدش اى باز دور * آب ما را حصن و امن است و سرور
ديو چون باز آمد اى بطان شتاب * هين به بيرون كم رويد از حصن آب
باز را گويند رو رو باز گرد * از سر ما دست‌دار اى پاى مرد
ما برى از دعوتت دعوت ترا * ما ننوشيم اين دم تو كافرا
حصن ما را قند و قندستان ترا * من نخواهم هديه‌ات بستان ترا
چون كه جان باشد نيايد لوت كم * چون كه لشكر هست كم نايد علم

[ ادامهء حكايت فريفتن روستايى ، شهرى را ]

خواجه‌ى حازم بسى عذر آوريد * بس بهانه كرد با ديو مريد
گفت اين دم كارها دارم مهم * گر بيايم آن نگردد منتظم
شاه كارى ناز كم فرموده است * ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نيازم ترك امر شاه كرد * من نتانم شد بر شه روى زرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص * مىرسد از من همىجويد مناص
تو روا دارى كه آيم سوى ده * تا در ابرو افكند سلطان گره
بعد از آن درمان خشمش چون كنم * زنده خود را زين مگر مدفون كنم