وانگشتند آن گروه از گرد گرگ * گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر دريد آن گوسفندان را به خشم * كه ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدند * خاك غم در چشم چوپان مىزدند
كه برو ما از تو خود چوپانتريم * چون تبع گرديم هر يك سروريم
طعمهى گرگيم و آن يار نه * هيزم ناريم و آن عار نه
حميتى بد جاهليت در دماغ * بانگ شومى بر دمنشان كرد زاغ
[ جواب عمل ]
بهر مظلومان همىكندند چاه * در چه افتادند و مىگفتند آه
پوستين يوسفان بشكافتند * آن چه مىكردند يك يك يافتند
[ نقد هوىپرستان ]
كيست آن يوسف دل حق جوى تو * چون اسيرى بسته اندر كوى تو
جبرئيلى را بر استن بستهاى * پر و بالش را به صد جا خستهاى
پيش او گوساله بريان آورى * كه كشى او را به كهدان آورى
كه بخور اين است ما را لوت و پوت * نيست او را جز لقاء اللَّه قوت
زين شكنجه و امتحان آن مبتلا * مىكند از تو شكايت با خدا
[ شكايت روح از فراق الهى ]
كاى خدا افغان از اين گرگ كهن * گويدش نك وقت آمد صبر كن
داد تو واخواهم از هر بىخبر * داد كه دهد جز خداى دادگر
او همىگويد كه صبر شد فنا * در فراق روى تو يا ربنا
احمدم درمانده در دست يهود * صالحم افتاده در حبس ثمود
اى سعادت بخش جان انبيا * يا بكش يا باز خوانم يا بيا
[ كافران نيز تاب فراق الهى را ندارند ]
با فراقت كافران را نيست تاب * مىگود يا ليتني كنت تراب
حال او اين است كو خود ز آن سو است * چون بود بىتو كسى كان تو است
[ صبر ، راه وصال است ]
حق همىگويد كه آرى اى نزه * ليك بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزديك است خامش كم خروش * من همىكوشم پى تو تو مكوش
بقيهى داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى سوى ده
شد ز حد هين باز گرد اى يار گرد * روستايى خواجه را بين خانه برد
قصهى اهل سبا يك گوشه نه * آن بگو كان خواجه چون آمد به ده
روستايى در تملق شيوه كرد * تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد
از پيام اندر پيام او خيره شد * تا زلال حزم خواجه تيره شد
هم از اينجا كودكانش در پسند * نرتع و نلعب به شادى مىزدند
همچو يوسف كش ز تقدير عجب * نرتع و نلعب ببرد از ظل اب