آن سبا ز اهل صبا بودند و خام * كارشان كفران نعمت با كرام
باشد آن كفران نعمت در مثال * كه كنى با محسن خود تو جدال
[ تمثيل در بيان ناسپاسى و كفران نعمت ]
كه نمىبايد مرا اين نيكوى * من برنجم زين چه رنجه مىشوى
لطف كن اين نيكويى را دور كن * من نخواهم چشم زودم كور كن
[ دل سيرى از نعمت ، كار ناسپاسان است ]
پس سبا گفتند باعد بيننا * شيننا خير لنا خذ زبننا
ما نمىخواهيم اين ايوان و باغ * نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزديك همديگر بد است * آن بيابان است خوش كانجا دد است
يطلب الإنسان في الصيف الشتا * فإذا جاء الشتاء أنكر ذا
فهو لا يرضى به حال أبدا * لا بضيق لا بعيش رغدا
قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ * كلما نال هدى أنكره
[ ضرورت مهار كردن نفس ]
نفس زين سان است ز آن شد كشتنى * اقتلوا أنفسكم گفت آن سنى
[ تمثيل در بيان خطير بودن نفس امّاره ]
خار سه سويه است هر چون كش نهى * در خلد وز زخم او تو كى جهى
[ مهار كردن نفس امّاره به همت استادان پاكدل ]
آتش ترك هوا در خار زن * دست اندر يار نيكو كار زن
[ ادامهء حكايت اهل سبا ]
چون ز حد بردند اصحاب سبا * كه به پيش ما و با به از صبا
ناصحانشان در نصيحت آمدند * از فسوق و كفر مانع مىشدند
قصد خون ناصحان مىداشتند * تخم فسق و كافرى مىكاشتند
[ غلبهء تقدير بر تدبير بندگان ]
چون قضا آيد شود تنگ اين جهان * از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت إِذا جاء القضاء ضاق الفضا * تحجب الأبصار إِذا جاء القضاء
چشم بسته مىشود وقت قضا * تا نبيند چشم كحل چشم را
مكر آن فارس چو انگيزيد گرد * آن غبارت ز استغاثت دور كرد
سوى فارس رو مرو سوى غبار * ور نه بر تو كوبد آن مكر سوار
گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد * ديد گرد گرگ چون زارى نكرد
[ حيوان از علائم خطر مىگريزد ، ولى انسانِ غافل ، علائم قهر خدا را نمىبيند ]
او نمىدانست گرد گرگ را * با چنين دانش چرا كرد او چرا
گوسفندان بوى گرگ با گزند * مىبدانند و به هر سو مىخزند
مغز حيوانات بوى شير را * مىبداند ترك مىگويد چرا
بوى شير خشم ديدى باز گرد * با مناجات و حذر انباز گرد