تو بفرمودى كه حق را ياد كن * ز انكه حق من نمىگردد كهن
ياد كن لطفى كه كردم آن صبوح * با شما از حفظ در كشتى نوح
پيله بابايانتان را آن زمان * دادم از طوفان و از موجش امان
آب آتش خو زمين بگرفته بود * موج او مر اوج كه را مىربود
حفظ كردم من نكردم ردتان * در وجود جد جد جدتان
چون شدى سر پشت پايت چون زنم * كارگاه خويش ضايع چون كنم
چون فداى بىوفايان مىشوى * از گمان بد بدان سو مىروى
من ز سهو و بىوفاييها برى * سوى من آيى گمان بد برى
اين گمان بد بر آن جا بر كه تو * مىشوى در پيش همچون خود دو تو
[ دوستان دنيايى همه رفتنى هستند ]
بس گرفتى يار و همراهان زفت * گر ترا پرسم كه كو گويى كه رفت
يار نيكت رفت بر چرخ برين * يار فسقت رفت در قعر زمين
تو بماندى در ميانه آن چنان * بىمدد چون آتشى از كاروان
[ تنها خداوند ، دوست پايدار است ]
دامن او گير اى يار دلير * كاو منزه باشد از بالا و زير
نى چو عيسى سوى گردون بر شود * نى چو قارون در زمين اندر رود
[ معيّت خداوند ]
با تو باشد در مكان و بىمكان * چون بمانى از سرا و از دكان
[ خداوند ، بدىها را به خوبى تبديل مىكند ]
او بر آرد از كدورتها صفا * مر جفاهاى ترا گيرد وفا
[ جواب عمل ]
چون جفا آرى فرستد گوشمال * تا ز نقصان واروى سوى كمال
چون تو وردى ترك كردى در روش * بر تو قبضى آيد از رنج و تبش
آن ادب كردن بود يعنى مكن * هيچ تحويلى از آن عهد كهن
پيش از آن كاين قبض زنجيرى شود * اين كه دل گيرى است پا گيرى شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش * تا نگيرى اين اشارت را به لاش
در معاصى قبضها دلگير شد * قبضها بعد از اجل زنجير شد
نعط من أعرض هنا عن ذكرنا * عيشه ضنكا و نجزي بالعمى
دزد چون مال كسان را مىبرد * قبض و دل تنگى دلش را مىخلد
او همىگويد عجب اين قبض چيست * قبض آن مظلوم كز شرت گريست
چون بدين قبض التفاتى كم كند * باد اصرار آتشش را دم كند
قبض دل قبض عوان شد لاجرم * گشت محسوس آن معانى زد علم
غصهها زندان شدهست و چار ميخ * غصه بيخ است و برويد شاخ بيخ
[ احوال و افعال بيرونى ، انعكاسى از حال درون است ]
بيخ پنهان بود هم شد آشكار * قبض و بسط اندرون بيخى شمار
[ نقايص روانى و اخلاقى خود را قبل از آنكه مزمن شود درمان كن ]
چون كه بيخ بد بود زودش بزن * تا نرويد زشت خارى در چمن
قبض ديدى چارهى آن قبض كن * ز انكه سرها جمله مىرويد ز بن
[ نقاط مثبت روانى خود را شكوفا ساز ]
بسط ديدى بسط خود را آب ده * چون بر آيد ميوه با اصحاب ده