تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
بر در آن صومعه عيسى صباح * تا به دم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتى از اوراد خويش * چاشتگه بيرون شدى آن خوب كيش
جوق جوقى مبتلا ديدى نزار * شسته بر در در اميد و انتظار
گفتى اى اصحاب آفت از خدا * حاجت اين جملگانتان شد روا
هين روان گرديد بىرنج و عنا * سوى غفارى و اكرام خدا
جملگان چون اشتران بسته پاى * كه گشايى زانوى ايشان به راى
خوش دوان و شادمان سوى خان * از دعاى او شدندى پا دوان
آزمودى تو بسى آفات خويش * يافتى صحت از اين شاهان كيش
چند آن لنگى تو رهوار شد * چند جانت بىغم و آزار شد

[ نقد احوال ناسپاسان ]

اى مغفل رشته‌اى بر پاى بند * تا ز خود هم گم نگردى اى لوند
ناسپاسى و فراموشى تو * ياد ناورد آن عسل نوشى تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد * چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان درياب و استغفار كن * همچو ابرى گريه‌هاى زار كن
تا گلستانشان سوى تو بشكفد * ميوه‌هاى پخته بر خود واكفد

[ شخص ناسپاس از حيوان نيز نازل‌تر است ]

هم بر آن در گرد كم از سگ مباش * با سگ كهف ار شده‌ستى خواجه‌تاش
چون سگان هم مر سگان را ناصحند * كه دل اندر خانه‌ى اول ببند
آن در اول كه خوردى استخوان * سخت گير و حق گزار آن را ممان
مىگزندش كز ادب آن جا رود * وز مقام اولين مفلح شود
مىگزندش كاى سگ طاغى برو * با ولى نعمتت ياغى مشو
بر همان در همچو حلقه بسته باش * پاسبان و چابك و برجسته باش
صورت نقض وفاى ما مباش * بىوفايى را مكن بىهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار * رو سگان را ننگ و بد نامى ميار
بىوفايى چون سگان را عار بود * بىوفايى چون روا دارى نمود

[ وفا به پيمان الهى ، برترين وفادارى است ]

حق تعالى فخر آورد از وفا * گفت من اوفى بعهد غيرنا
بىوفايى دان وفا با رد حق * بر حقوق حق ندارد كس سبق
حق مادر بعد از آن شد كان كريم * كرد او را از جنين تو غريم
صورتى كردت درون جسم او * داد در حملش و را آرام و خو
همچو جزو متصل ديد او ترا * متصل را كرد تدبيرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساخته ست * تا كه مادر بر تو مهر انداخته ست
پس حق حق سابق از مادر بود * هر كه آن حق را نداند خر بود
آن كه مادر آفريد و ضرع و شير * با پدر كردش قرين آن خود مگير

[ مناجات در شكر نعمت ]

اى خداوند قديم احسان تو * آن كه دانم و آن كه نه هم آن تو