ور عصاى حزم و استدلال نيست * بىعصا كش بر سر هر ره مهايست
گام ز آن سان نه كه نابينا نهد * تا كه پا از چاه و از سگ وارهد
لرزلرزان و به ترس و احتياط * مىنهد پا تا نيفتد در خباط
اى زدودى جسته در نارى شده * لقمه جسته لقمهى مارى شده
قصهى اهل سبا و طاغى كردن نعمت ايشان را
[ حكايت در بيان ناسپاسى نسبت به نعمتها ]
تو نخواندى قصهى اهل سبا * يا بخواندى و نديدى جز صدا
از صدا آن كوه خود آگاه نيست * سوى معنى هوش كه را راه نيست
او همى بانگى كند بىگوش و هوش * چون خمش كردى تو او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ * صد هزاران قصر و ايوانها و باغ
شكر آن نگزاردند آن بد رگان * در وفا بودند كمتر از سگان
[ حيوان نيز مفهوم شكر را مىداند ، پس واى به حال انسان ناسپاس ]
مر سگى را لقمهى نانى ز در * چون رسد بر در همىبندد كمر
پاسبان و حارس در مىشود * گر چه بر وى جور و سختى مىرود
هم بر آن در باشدش باش و قرار * كفر دارد كرد غيرى اختيار
ور سگى آيد غريبى روز و شب * آن سگانش مىكنند آن دم ادب
كه برو آن جا كه اول منزل است * حق آن نعمت گروگان دل است
مىگزندش كه برو بر جاى خويش * حق آن نعمت فرو مگذار بيش
از در دل و اهل دل آب حيات * چند نوشيدى و وا شد چشمهات
بس غذاى سكر و وجد و بىخودى * از در اهل دلان بر جان زدى
باز اين در را رها كردى ز حرص * گرد هر دكان همىگردى چو خرس
بر در آن منعمان چرب ديگ * مىدوى بهر ثريد مردهريگ
چربش اينجا دان كه جان فربه شود * كار نااوميد اينجا به شود
جمع آمدن اهل آفت هر صباحى در صومعهى عيسى عليه السلام جهت طلب شفا به دعاى او
[ اولياى خدا ، نياز ارباب حاجات را برآورده مىكنند ]
صومعهى عيساست خوان اهل دل * هان و هان اى مبتلا اين در مهل
جمع گشتندى ز هر اطراف خلق * از ضرير و لنگ و شل و اهل دلق