او به هر سالى همىگفتى كه كى * عزم خواهى كرد كامد ماه دى
او بهانه ساختى كامسالمان * از فلان خطه بيامد ميهمان
سال ديگر گر توانم وارهيد * از مهمات آن طرف خواهم دويد
گفت هستند آن عيالم منتظر * بهر فرزندان تو اى اهل بر
باز هر سالى چو لكلك آمدى * تا مقيم قبهى شهرى شدى
خواجه هر سالى ز زر و مال خويش * خرج او كردى گشادى بال خويش
آخرين كرت سه ماه آن پهلوان * خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را * چند وعده چند بفريبى مرا
گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست * ليك هر تحويل اندر حكم هوست
آدمى چون كشتى است و بادبان * تا كى آرد باد را آن باد ران
باز سوگندان بدادش كاى كريم * گير فرزندان بيا بنگر نعيم
دست او بگرفت سه كرت به عهد * كالله الله زو بيا بنماى جهد
بعد ده سال و به هر سالى چنين * لابهها و وعدههاى شكرين
كودكان خواجه گفتند اى پدر * ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
حقها بر وى تو ثابت كردهاى * رنجها در كار او بس بردهاى
او همىخواهد كه بعضى حق آن * واگزارد چون شوى تو ميهمان
بس وصيت كرد ما را او نهان * كه كشيدش سوى ده لابهكنان
[ ضرورت هشيارى نسبت به فريبكاران ]
گفت حق است اين ولى اى سيبويه * اتق من شر من أحسنت اليه
دوستى تخم دم آخر بود * ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
[ تفاوت دوستى رندانه و دوستى خالصانه ]
صحبتى باشد چو شمشير قطوع * همچو دى در بوستان و در زروع
صحبتى باشد چو فصل نو بهار * زو عمارتها و دخل بىشمار
[ ضرورت دورانديشى در همهء ابعاد زندگى ]
حزم آن باشد كه ظن بد برى * تا گريزى و شوى از بد برى
حزم سوء الظن گفته است آن رسول * هر قدم را دام مىدان اى فضول
روى صحرا هست هموار و فراخ * هر قدم دامى است كم ران اوستاخ
آن بز كوهى دود كه دام كو * چون بتازد دامش افتد در گلو
آن كه مىگفتى كه كو اينك ببين * دشت مىديدى نمىديدى كمين
بىكمين و دام و صياد اى عيار * دنبه كى باشد ميان كشتزار
[ عبرت از تاريخ ]
آن كه گستاخ آمدند اندر زمين * استخوان و كلههاشان را ببين
چون به گورستان روى اى مرتضى * استخوانشان را بپرس از ما مضى
تا به ظاهر بينى آن مستان كور * چون فرو رفتند در چاه غرور
[ با بينايى و احتياط حركت كن ]
چشم اگر دارى تو كورانه ميا * ور ندارى چشم دست آور عصا
آن عصاى حزم و استدلال را * چون ندارى ديد مىكن پيشوا