تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
كه نه چربش دارد و نى نوش او * سحر خواند مىدمد در گوش او
كه بيا مهمان ما اى روشنى * خانه آن تست و تو آن منى
حزم آن باشد كه گويى تخمه‌ام * يا سقيمم خسته‌ى اين دخمه‌ام
يا سرم درد است درد سر ببر * يا مرا خوانده ست آن خالو پسر
ز انكه يك نوشت دهد با نيشها * كه بكارد در تو نوشش ريشها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد * ماهيا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود كى دهد آن پر حيل * جوز پوسيده ست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد * صد هزاران عقل را يك نشمرد

[ فقط ، جوياى معشوق حقيقى باش ]

يار تو خورجين تست و كيسه‌ات * گر تو رامينى مجو جز ويسه‌ات
ويسه و معشوق تو هم ذات تست * وين برونيها همه آفات تست

[ هر كه به تو خوشامد گفت ، خيال نكن كه عاشق و شيفتهء توست ]

حزم آن باشد كه چون دعوت كنند * تو نگويى مست و خواهان منند

[ هشيارى نسبت به گندم نمايان جو فروش ]

دعوت ايشان صفير مرغ دان * كه كند صياد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين * مىكند اين بانگ و آواز و حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او * جمع آيد بر دردشان پوست او
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق * تا نگردد گيج آن دانه و ملق

[ دورانديش باش تا پشيمان نشوى ]

هست بىحزمى پشيمانى يقين * بشنو اين افسانه را در شرح اين

فريفتن روستايى شهرى را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسيار

[ حكايت در بيان دعوت‌هاى فريبكارانه ]

اى برادر بود اندر ما مضى * شهريى با روستايى آشنا
روستايى چون سوى شهر آمدى * خرگه اندر كوى آن شهرى زدى
دو مه و سه ماه مهمانش بدى * بر دكان او و بر خوانش بدى
هر حوايج را كه بوديش آن زمان * راست كردى مرد شهرى رايگان
رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو * هيچ مىنايى سوى ده فرجه جو
اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار * كاين زمان گلشن است و نو بهار
يا به تابستان بيا وقت ثمر * تا ببندم خدمتت را من كمر
خيل و فرزندان و قومت را بيار * در ده ما باش سه ماه و چهار
كه بهاران خطه‌ى ده خوش بود * كشت زار و لاله‌ى دل كش بود
وعده دادى شهرى او را دفع حال * تا بر آمد بعد وعده هشت سال