تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
من برون كردم ز گردون وام نصح * جز سعادت كى بود انجام نصح
من به تبليغ رسالت آمدم * تا رهانم مر شما را از ندم
هين مبادا كه طمع رهتان زند * طمع برگ از بيخهاتان بر كند
اين بگفت و خير بادى كرد و رفت * گشت قحط و جوعشان در راه زفت
ناگهان ديدند سوى جاده‌اى * پور پيلى فربهى نوزاده‌اى
اندر افتادند چون گرگان مست * پاك خوردندش فرو شستند دست
آن يكى همره نخورد و پند داد * كه حديث آن فقيرش بود ياد
از كبابش مانع آمد آن سخن * بخت نو بخشد ترا عقل كهن
پس بيفتادند و خفتند آن همه * و آن گرسنه چون شبان اندر رمه
ديد پيلى سهمناكى مىرسيد * اولا آمد سوى حارس دويد
بوى مىكرد آن دهانش را سه بار * هيچ بويى زو نيامد ناگوار
چند بارى گرد او گشت و برفت * مر و را نازرد آن شه پيل زفت
مر لب هر خفته‌اى را بوى كرد * بوى مىآمد و را ز آن خفته مرد
از كباب پيل زاده خورده بود * بر درانيد و بكشتش پيل زود
در زمان او يك به يك را ز آن گروه * مىدرانيد و نبودش ز آن شكوه
بر هوا انداخت هر يك را گزاف * تا همىزد بر زمين مىشد شكاف

[ نتيجه‌گيرى از حكايت ]

اى خورنده‌ى خون خلق از راه برد * تا نيارد خون ايشانت نبرد
مال ايشان خون ايشان دان يقين * ز انكه مال از زور آيد در يمين
مادر آن پيل بچگان كين كشد * پيل بچه خواره را كيفر كشد
پيل بچه مىخورى اى پاره خوار * هم بر آرد خصم پيل از تو دمار
بوى رسوا كرد مكر انديش را * پيل داند بوى طفل خويش را
آن كه يابد بوى حق را از يمن * چون نيابد بوى باطل را ز من

[ انبيا و اوليا نسبت به كژىهاى مردم ، ستّارند ]

مصطفى چون برد بوى از راه دور * چون نيابد از دهان ما بخور
هم بيابد ليك پوشاند ز ما * بوى نيك و بد بر آيد بر سما

[ گناه ، مانع از اجابت دعا مىشود ]

تو همىخسبى و بوى آن حرام * مىزند بر آسمان سبزفام
همره انفاس زشتت مىشود * تا به بوگيران گردون مىرود
بوى كبر و بوى حرص و بوى آز * در سخن گفتن بيايد چون پياز
گر خورى سوگند من كى خورده‌ام * از پياز و سير تقوى كرده‌ام
آن دم سوگند غمازى كند * بر دماغ همنشينان بر زند
بس دعاها رد شود از بوى آن * آن دل كژ مىنمايد در زبان
اخْسَؤُا آيد جواب آن دعا * چوب رد باشد جزاى هر دغا

[ ما درون را بنگريم و حال را ]

گر حديثت كج بود معنيت راست * آن كجى لفظ مقبول خداست