ور نه كى كردى به يك چوبى هنر * موسيى فرعون را زير و زبر
ور نه كى كردى به يك نفرين بد * نوح شرق و غرب را غرقاب خود
بر نكندى يك دعاى لوط راد * جمله شهرستانشان را بىمراد
گشت شهرستان چون فردوسشان * دجلهى آب سيه رو بين نشان
سوى شام است اين نشان و اين خبر * در ره قدسش ببينى در گذر
صد هزاران ز انبياى حق پرست * خود به هر قرنى سياستها بده ست
[ بىتاب شدن موجودات از شنيدن پيام حق ]
گر بگويم وين بيان افزون شود * خود جگر چه بود كه كهها خون شود
خون شود كهها و باز آن بفسرد * تو نبينى خون شدن كورى و رد
[ نقد ظاهربينان ]
طرفه كورى دور بين تيز چشم * ليك از اشتر نبيند غير پشم
مو به مو بيند ز صرفهى حرص انس * رقص بىمقصود دارد همچو خرس
[ سماع بايد خودبينى را بزدايد نه آنكه بر خودبينى بيافزايد ]
رقص آن جا كن كه خود را بشكنى * پنبه را از ريش شهوت بر كنى
رقص و جولان بر سر ميدان كنند * رقص اندر خون خود مردان كنند
[ تفسير دست افشانى در سماع ]
چون رهند از دست خود دستى زنند * چون جهند از نقص خود رقصى كنند
[ شوريدگى عمومى در سماع ]
مطربانشان از درون دف مىزنند * بحرها در شورشان كف مىزنند
[ ديدن و شنيدن سماع پديدههاى طبيعى ، چشم و گوش باطنى مىخواهد ]
تو نبينى ليك بهر گوششان * برگها بر شاخها هم كفزنان
تو نبينى برگها را كف زدن * گوش دل بايد نه اين گوش بدن
[ ضرورت داشتن حواس باطنى ]
گوش سر بر بند از هزل و دروغ * تا ببينى شهر جان با فروغ
سر كشد گوش محمد در سخن * كش بگويد در نبى حق هُوَ أُذُنٌ
سربهسر گوش است و چشم است اين نبى * تازه زو ما مرضع است او ما صبى
[ ادامهء حكايت خورندگان پيل ]
اين سخن پايان ندارد باز ران * سوى اهل پيل و بر آغاز ران
بقيهى قصهى متعرضان پيل بچگان
هر دهان را پيل بويى مىكند * گرد معدهى هر بشر بر مىتند
تا كجا يابد كباب پور خويش * تا نمايد انتقام و زور خويش
[ غيبت و كيفر آن ]
گوشتهاى بندگان حق خورى * غيبت ايشان كنى كيفر برى
[ محاسبهء اعمال بندگان ، توسط خداوند ]
هان كه بوياى دهانتان خالق است * كى برد جان غير آن كاو صادق است
[ محاسبهء بندگان ، توسط نكير و منكر ]
و ان آن افسوسيى كش بوى گير * باشد اندر گور منكر يا نكير
نى دهان دزديدن امكان ز آن مهان * نه دهان خوش كردن از دارو دهان
[ آن جهان ، جاى فريبكارى نيست ]
آب و روغن نيست مر رو پوش را * راه حيلت نيست عقل و هوش را