تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
اى ضياء الحق حسام الدين بيار * اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
بر گشا گنجينه‌ى اسرار را * در سوم دفتر بهل اعذار را

[ انسان كامل ، همچون فرشتگان از طعام‌هاى معنوى نيرو مىگيرد ]

قوتت از قوت حق مىزهد * نه از عروقى كز حرارت مىجهد
اين چراغ شمس كاو روشن بود * نه از فتيل و پنبه و روغن بود
سقف گردون كاو چنين دايم بود * نه از طناب و استنى قايم بود
قوت جبريل از مطبخ نبود * بود از ديدار خلاق وجود
همچنان اين قوت ابدال حق * هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته‌اند * تا ز روح و از ملك بگذشته‌اند

[ اتّصاف به اوصاف الهى ، آدمى را از دام نفسانيات مىرهاند ]

چون كه موصوفى به اوصاف جليل * ز آتش امراض بگذر چون خليل

[ انسانى كه به اوصاف پروردگار متصف شده مىتواند در طبيعت مادى تصرف كند ]

گردد آتش بر تو هم برد و سلام * اى عناصر مر مزاجت را غلام

[ مزاج انسان فرودين ، مادى است و مزاج انسان برين ، معنوى ]

هر مزاجى را عناصر مايه است * وين مزاجت برتر از هر پايه است
اين مزاجت از جهان منبسط * وصف وحدت را كنون شد ملتقط

[ تأسف بر محدود بودن فهم عموم ]

اى دريغا عرصه‌ى افهام خلق * سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق

[ هنر انسان كامل اينست كه به همگان قابليت فهم مىبخشد ]

اى ضياء الحق به حذق راى تو * حلق بخشد سنگ را حلواى تو

[ تجلى الهى به مخلوقات ، استعداد مىبخشد ]

كوه طور اندر تجلى حلق يافت * تا كه مىنوشيد و مى را بر نتافت
صار دكا منه و انشق الجبل * هل رأيتم من جبل رقص الجمل

[ استعداد بخشيدن ، برتر از توشه بخشيدن است ]

لقمه بخشى آيد از هر كس به كس * حلق بخشى كار يزدان است و بس

[ خداوند به همهء موجودات ، استعداد بخشيده است ]

حلق بخشد جسم را و روح را * حلق بخشد بهر هر عضوت جدا

[ خداوند استعدادهاى معنوى را به انسان‌هاى پاك مىبخشد ]

اين گهى بخشد كه اجلالى شوى * و ز دغا و از دغل خالى شوى

[ اسرار ربوبى را به افراد بىاستعداد مگو ]

تا نگويى سر سلطان را به كس * تا نريزى قند را پيش مگس

[ رابطهء سكوت عارفانه و فهم اسرار ربوبى ]

گوش آن كس نوشد اسرار جلال * كاو چو سوسن صد زبان افتاد و لال

[ خداوند به خاك و حيوانات نيز استعداد تغذيه بخشيده است ]

حلق بخشد خاك را لطف خدا * تا خورد آب و برويد صد گيا
باز خاكى را ببخشد حلق و لب * تا گياهش را خورد اندر طلب

[ حيوان ، مأكول انسان واقع مىشود ]

چون گياهش خورد حيوان گشت زفت * گشت حيوان لقمه‌ى انسان و رفت

[ خاك وقتى كالبد آدمى را مىخورد كه روح از آن جدا شده باشد ]

باز خاك آمد شد اكال بشر * چون جدا شد از بشر روح و بصر

[ همهء ذرّات نيز خورنده‌اند ]