ذرهها ديدم دهانشان جمله باز * گر بگويم خوردشان گردد دراز
[ رزّاقيت خداوند ]
برگها را برگ از انعام او * دايگان را دايه لطف عام او
رزقها را رزقها او مىدهد * ز انكه گندم بىغذايى چون زهد
[ شرح اسرار الهى را كامل نتوان گفت ]
نيست شرح اين سخن را منتها * پارهاى گفتم بدانى پارهها
[ همگان به فنا مىروند مگر حقْباوران ]
جمله عالم آكل و مأكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان
[ بندگان پاك خدا از حيطهء زمان و مكان رهيدهاند ]
اين جهان و ساكنانش منتشر * و آن جهان و سالكانش مستمر
اين جهان و عاشقانش منقطع * اهل آن عالم مخلد مجتمع
[ بخشندهء حقيقى كسى است كه هستى خود را بذل كند ]
پس كريم آن است كاو خود را دهد * آب حيوانى كه ماند تا ابد
[ بخشندهء حقيقى جاودانه است ]
باقيات الصالحات آمد كريم * رسته از صد آفت و اخطار و بيم
[ وحدت انسانهاى پاك با يكديگر ]
گر هزارانند يك كس بيش نيست * چون خيالات عدد انديش نيست
[ سَرَيان شعور در جهان هستى ]
آكل و مأكول را حلق است و ناى * غالب و مغلوب را عقل است و راى
حلق بخشيد او عصاى عدل را * خورد آن چندان عصا و حبل را *
و اندر او افزون نشد ز آن جمله اكل * ز انكه حيوانى نبودش اكل و شكل
[ يقين ، خورندهء اوهام و خيالات است ]
مر يقين را چون عصا هم حلق داد * تا بخورد او هر خيالى را كه زاد
[ همهء موجودات اعم از طبيعى و ماوراى طبيعى ، طعام خاص دارند ]
پس معانى را چو اعيان حلقهاست * رازق حلق معانى هم خداست
پس ز مه تا ماهى ايچ از خلق نيست * كه به جذب مايه او را حلق نيست
[ طعام پاك از آن روانهاى پاك است ]
حلق جان از فكر تن خالى شود * آن گهان روزيش اجلالى شود
[ وقتى طبع مادى انسان به معنويت گراييد روحش به آرامش مىرسد ]
شرط تبديل مزاج آمد بدان * كز مزاج بد بود مرگ بدان
[ غرق شدن در نفسانيات ، انسان را پژمرده مىكند ]
چون مزاج آدمى گل خوار شد * زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد
[ هرگاه طبع نفسانى انسان تغيير كند به نشاط و شكوفايى روانى مىرسد ]
چون مزاج زشت او تبديل يافت * رفت زشتى از رخش چون شمع تافت
دايهاى كو طفل شير آموز را * تا به نعمت خوش كند پدفوز را
[ پرهيز از طعامهاى نفسانى ، آدمى را به بوستانهاى معنوى مىرساند ]
گر ببندد راه آن پستان بر او * بر گشايد راه صد بستان بر او
ز انكه پستان شد حجاب آن ضعيف * از هزاران نعمت و خوان و رعيف
[ تولد دوم ، منوط به پرهيز از حيوانى زيستن است ]
پس حيات ماست موقوف فطام * اندك اندك جهد كن تم الكلام
[ مراحل تكاملى انسان تا نيل به تولد دوم ]
چون جنين بود آدمى بد خون غذا * از نجس پاكى برد مومن كذا
از فطام خون غذايش شير شد * وز فطام شير لقمهگير شد
و ز فطام لقمه لقمانى شود * طالب اشكار پنهانى شود
گر جنين را كس بگفتى در رحم * هست بيرون عالمى بس منتظم
يك زمين خرمى با عرض و طول * اندر او صد نعمت و چندين اكول
كوهها و بحرها و دشتها * بوستانها باغها و كشتها
آسمانى بس بلند و پر ضيا * آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور * باغها دارد عروسيها و سور