تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
ذره‌ها ديدم دهانشان جمله باز * گر بگويم خوردشان گردد دراز

[ رزّاقيت خداوند ]

برگها را برگ از انعام او * دايگان را دايه لطف عام او
رزقها را رزقها او مىدهد * ز انكه گندم بىغذايى چون زهد

[ شرح اسرار الهى را كامل نتوان گفت ]

نيست شرح اين سخن را منتها * پاره‌اى گفتم بدانى پاره‌ها

[ همگان به فنا مىروند مگر حق‌ْباوران ]

جمله عالم آكل و مأكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان

[ بندگان پاك خدا از حيطهء زمان و مكان رهيده‌اند ]

اين جهان و ساكنانش منتشر * و آن جهان و سالكانش مستمر
اين جهان و عاشقانش منقطع * اهل آن عالم مخلد مجتمع

[ بخشندهء حقيقى كسى است كه هستى خود را بذل كند ]

پس كريم آن است كاو خود را دهد * آب حيوانى كه ماند تا ابد

[ بخشندهء حقيقى جاودانه است ]

باقيات الصالحات آمد كريم * رسته از صد آفت و اخطار و بيم

[ وحدت انسان‌هاى پاك با يكديگر ]

گر هزارانند يك كس بيش نيست * چون خيالات عدد انديش نيست

[ سَرَيان شعور در جهان هستى ]

آكل و مأكول را حلق است و ناى * غالب و مغلوب را عقل است و راى
حلق بخشيد او عصاى عدل را * خورد آن چندان عصا و حبل را *
و اندر او افزون نشد ز آن جمله اكل * ز انكه حيوانى نبودش اكل و شكل

[ يقين ، خورندهء اوهام و خيالات است ]

مر يقين را چون عصا هم حلق داد * تا بخورد او هر خيالى را كه زاد

[ همهء موجودات اعم از طبيعى و ماوراى طبيعى ، طعام خاص دارند ]

پس معانى را چو اعيان حلقهاست * رازق حلق معانى هم خداست
پس ز مه تا ماهى ايچ از خلق نيست * كه به جذب مايه او را حلق نيست

[ طعام پاك از آن روان‌هاى پاك است ]

حلق جان از فكر تن خالى شود * آن گهان روزيش اجلالى شود

[ وقتى طبع مادى انسان به معنويت گراييد روحش به آرامش مىرسد ]

شرط تبديل مزاج آمد بدان * كز مزاج بد بود مرگ بدان

[ غرق شدن در نفسانيات ، انسان را پژمرده مىكند ]

چون مزاج آدمى گل خوار شد * زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد

[ هرگاه طبع نفسانى انسان تغيير كند به نشاط و شكوفايى روانى مىرسد ]

چون مزاج زشت او تبديل يافت * رفت زشتى از رخش چون شمع تافت
دايه‌اى كو طفل شير آموز را * تا به نعمت خوش كند پدفوز را

[ پرهيز از طعام‌هاى نفسانى ، آدمى را به بوستان‌هاى معنوى مىرساند ]

گر ببندد راه آن پستان بر او * بر گشايد راه صد بستان بر او
ز انكه پستان شد حجاب آن ضعيف * از هزاران نعمت و خوان و رعيف

[ تولد دوم ، منوط به پرهيز از حيوانى زيستن است ]

پس حيات ماست موقوف فطام * اندك اندك جهد كن تم الكلام

[ مراحل تكاملى انسان تا نيل به تولد دوم ]

چون جنين بود آدمى بد خون غذا * از نجس پاكى برد مومن كذا
از فطام خون غذايش شير شد * وز فطام شير لقمه‌گير شد
و ز فطام لقمه لقمانى شود * طالب اشكار پنهانى شود
گر جنين را كس بگفتى در رحم * هست بيرون عالمى بس منتظم
يك زمين خرمى با عرض و طول * اندر او صد نعمت و چندين اكول
كوهها و بحرها و دشتها * بوستان‌ها باغ‌ها و كشت‌ها
آسمانى بس بلند و پر ضيا * آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور * باغها دارد عروسيها و سور