مىستودندش به تسخر كاى بزرگ * در فلان اقليم بس هول و سترگ
در فلان بيشه درختى هست سبز * بس بلند و پهن و هر شاخيش گبز
قاصد شه بسته در جستن كمر * مىشنيد از هر كسى نوعى خبر
بس سياحت كرد آن جا سالها * مىفرستادش شهنشه مالها
چون بسى ديد اندر آن غربت تعب * عاجز آمد آخر الامر از طلب
هيچ از مقصود اثر پيدا نشد * ز آن غرض غير خبر پيدا نشد
رشتهى اميد او بگسسته شد * جستهى او عاقبت ناجسته شد
كرد عزم باز گشتن سوى شاه * اشك مىباريد و مىبريد راه
شرح كردن شيخ سر آن درخت را با آن طالب مقلد
بود شيخى عالمى قطبى كريم * اندر آن منزل كه آيس شد نديم
گفت من نوميد پيش او روم * ز آستان او به راه اندر شوم
تا دعاى او بود همراه من * چون كه نوميدم من از دل خواه من
رفت پيش شيخ با چشم پر آب * اشك مىباريد مانند سحاب
گفت شيخا وقت رحم و رقت است * نااميدم وقت لطف اين ساعت است
گفت وا گو كز چه نوميديستت * چيست مطلوب تو رو با چيستت
گفت شاهنشاه كردم اختيار * از براى جستن يك شاخسار
كه درختى هست نادر در جهات * ميوهى او مايهى آب حيات
سالها جستم نديدم يك نشان * جز كه طنز و تسخر اين سر خوشان
شيخ خنديد و بگفتش اى سليم * اين درخت علم باشد در عليم
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط * آب حيوانى ز درياى محيط
تو به صورت رفتهاى اى بىخبر * ز آن ز شاخ معنيى بىبار و بر
[ حقيقت مطلق و تجليات بيشمار آن ]
گه درختش نام شد گه آفتاب * گاه بحرش نام گشت و گه سحاب
آن يكى كش صد هزار آثار خاست * كمترين آثار او عمر بقاست
گر چه فرد است او اثر دارد هزار * اين يكى را نام شايد بىشمار
[ تمثيل در وحدت حق و كثرت تجليات ]
آن يكى شخص ترا باشد پدر * در حق شخصى دگر باشد پسر
در حق ديگر بود قهر و عدو * در حق ديگر بود لطف و نكو
صد هزاران نام و او يك آدمى * صاحب هر وصفش از وصفى عمى
هر كه جويد نام اگر صاحب ثقه است * همچو تو نوميد و اندر تفرقه است
تو چه بر چفسى بر اين نام درخت * تا بمانى تلخ كام و شور بخت