تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
دور بينى كور دارد مرد را * همچو خفته در سرا كور از سرا

[ اهل قيل و قال ، علاقه‌مند مناقشه‌اند ]

مولعيم اندر سخنهاى دقيق * در گرهها باز كردن ما عشيق
تا گره بنديم و بگشاييم ما * در شكال و در جواب آيين فزا
همچو مرغى كاو گشايد بند دام * گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج * عمر او اندر گره كارى است خرج
خود زبون او نگردد هيچ دام * ليك پرش در شكست افتد مدام

[ قيل و قال ، مانع پرواز در كمالات است ]

با گره كم كوش تا بال و پرت * نگسلد يك يك از اين كر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شكست * و آن كمين گاه عوارض را نبست
حال ايشان از نبى خوان اى حريص * نقبوا فيها ببين هَلْ مِنْ مَحِيصٍ
از نزاع ترك و رومى و عرب * حل نشد اشكال انگور و عنب

[ اختلاف بشرى با ظهور انسان كامل رفع مىگردد ]

تا سليمان لسين معنوى * در نيايد بر نخيزد اين دوى
جمله مرغان منازع بازوار * بشنويد اين طبل باز شهريار
ز اختلاف خويش سوى اتحاد * هين ز هر جانب روان گرديد شاد
حيث ما كنتم فولوا وجهكم * نحوه هذا الذى لم ينهكم

[ اهل قيل و قال ، مخالف وحدت كلّيه هستند ]

كور مرغانيم و بس ناساختيم * كان سليمان را دمى نشناختيم
همچو جغدان دشمن بازان شديم * لاجرم وامانده‌ى ويران شديم
مىكنيم از غايت جهل و عما * قصد آزار عزيزان خدا

[ عارفان راستين با عموم مردم مهربان‌اند ]

جمع مرغان كز سليمان روشنند * پر و بال بىگنه كى بر كنند
بلكه سوى عاجزان چينه كشند * بىخلاف و كينه آن مرغان خوشند
هدهد ايشان پى تقديس را * مىگشايد راه صد بلقيس را

[ عارفان راستين به كژى نمىگرايند ]

زاغ ايشان گر به صورت زاغ بود * باز همت آمد و ما زاغَ بود

[ توحيد عارفان ، توحيدى حقيقى است ]

لكلك ايشان كه لك لك مىزند * آتش توحيد در شك مىزند

[ شكوهمندى عارفان ]

و آن كبوترشان ز بازان نشكهد * باز سر پيش كبوترشان نهد
بلبل ايشان كه حالت آرد او * در درون خويش گلشن دارد او
طوطى ايشان ز قند آزاد بود * كز درون قند ابد رويش نمود
پاى طاوسان ايشان در نظر * بهتر از طاوس پران دگر

[ زبان حال مديحه‌سرايان دنياطلب كجا و زبان حال عارفان كجا ؟ ! ]

منطق الطيران خاقانى صداست * منطق الطير سليمانى كجاست
تو چه دانى بانگ مرغان را همى * چون نديده‌ستى سليمان را دمى
پر آن مرغى كه بانگش مطرب است * از برون مشرق است و مغرب است
هر يك آهنگش ز كرسى تاثرى است * وز ثرى تا عرش در كر و فرى است
مرغ كاو بىاين سليمان مىرود * عاشق ظلمت چو خفاشى بود
با سليمان خو كن اى خفاش رد * تا كه در ظلمت نمانى تا ابد

[ حكايت در اينكه اصل انسان از عالم الهى است و طبيعت ، خانهء موقّت اوست ]